اوضاع سیاسی سیستان 1600-1727 م

درپرتوالهی و یاری تمام دوستان نیمروزی امروز موفقیتی بزرگی نصیب وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه گردید و یکی از نویسندگان چیره دست افغانستان که درخشش نامش در اسامی نویسندگان و قلم بدستان کشور نگاه هر افغان را بسوی خود میطلبد و همیشه دستنوشته های تاریخی اش افکار و اندیشۀ جاودانه اش را با حلاوت خاصی در اذهان خوانندگان به تصویر کشیده است در لست اسامی خوانندگان وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها اضافه گردید. آری دوستان چند روز قبل ایمیلی دریافت کردم که از طرف آقای پوهاند اکادمیسن محمد اعظم سیستانی ارسال گردیده بود. من این مهم را بزرگترین دستآورد خود در طول عمر وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها میدانم و خداوند منان را شکر گذارم که سعادت مکاتبه با استاد معظم را نصیبم نمود. طوریکه ذکر گردید بعد از مکاتبه چند روزه ، استاد محترم با ارسال مقالۀ تاریخی در باره سیستان ، وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها را افتخار بخشیدند که مطلب مذکور ذیلاً ارایه خواهد شد.

ناگفته نماند که در لست موضوعات وبلاگ صفحۀ جداگانۀ بنام دستنوشته های سیستانی اضافه گردیده است که در آینده حاوی مطالب و دستنوشته های استاد محمد اعظم سیستانی خواهد بود.

________________________________________________

کاندید اکادمیسن سیستانی درهفتاد سالگی

اوضاع سیاسی سيستان

ازعهد حکومت ملک حمزۀ کیانی تا تاج پوشی ملک محمودکیانی   درمشهد (از1600-1727م)

یکی از طوایف نامدار وصاحب تاریخ دیرینه در سیستان، طايفه کيانی است. در کتاب اوستا،درفقرات ۶۶- ۶۹ يشتها، از خاندان کيانی مکرر ياد شده و سيستان و پيرامون درياچۀ هامون وطن اصلی خاندان کيانی معين شده است. درفقره ۶۶ زامیاد یشت چنین میخواینم: « فّـــرکیانی، از آن کسی است که شهریاری وی از آنجای که رودهیرمند دریاچه کیانسی(هامون) را پدید میآورد، برخاسته است."

دراین فقره صریحاً سلطنت سلسله کیانی اراده شده وسیستان وپیرامون دریاچه هیرمند وطن اصلی خاندان کیانی معین شده است. بنابرين ترديدی نيست که کيانيان از جمله قديمترين باشندگان آريائی استند که در نخستين مرحلۀ مهاجرت آريائيها از شمال به جنوب در حوزه دلتای رود هيرمند( سيستان) متمکن شده اند و دراينجا شالودۀ سلطنت و زندگی شهر نشينی را بنياد گذاشته اند و از اينجا روزگاری  سراسر افغانستان و ايران را اداره ميکرده اند و بخش عمده کتاب شاهنامه، وقف شرح شأن و شوکت سلطنت خاندان کیانی ( ازکیقباد تا کی گشتاسپ پذیرنده وحامی دین زرتشت) شده است. 


در دورۀ اسلامی، تمام و يا قرين به تمام شاهان و امرائی که درسيستان حکومت کرده اند، خود را بخاندان معروف کيانی منسوب کرده اند. گذشته ازعهد صفاری تا عهد سامانی و غزنوی و  دوره سلجوقی تا دوره مغول وعهد تيموری و پس از آن درعهد صفويان ، سيستان بطور کلی در تيول اين خاندان قرار داشت. و آخرين مرد سياسی اين خاندان در ربع اول قرن هژدهم میلادی، ملک محمود کیانی است.

سیستان از قدیم ترین ازمنۀ تاریخی تا اواخر قرون وسطی  به سبب داشتن رودخانه های متعدد وزمین های زرخیز وفراخ دامن یکی از معمورترین وسرسبز ترین نقاط کشور بود، ولی پس ازیورش تیمورلنگ برآن سرزمین در سال ١٣٨٣ ميلادى (که 20 سال قبل از در سيستان زخمى و لنگ شده بود واز آن ببعد به تیممورلنگ معروف گشت)،  وفتح کُرسى آن (زرنج) نه تنها عوام الناس را از دم تيغ بيدريغ گدشتاند، بلکه براى نشان دادن حد اعلى خونخوارى و سفاکى خود امرکرد تا تمام بندها وسد هاى  آب را که برهيرمند اعمار شده بود، نابود گردد. باشد که مردم آنجا مستاٌصل گردند تا ديگر توان مقاومت و پايدارى در برابر او و بازماندگانش را باز نيابند. از آن به بعد ديگر سيستان روى خوشبختى را نديد. خراب و خرابتر شد و از عمران افتاد و ديگر رونق و شکوه پارينه را باز نيافت. در دوره صفويه نيز بر اثر هرج و مرج حکمرانان قزلباش و تاخت و تاز اقوام اوزبک سيستان روز تا روز خراب تر شد و مردم آن پريشان حال و بتدريج پراگنده شدند.

پس از تخريب زرنج توسط تيمورلنگ، قلعه فتح به عنوان کُرسى  سيستان، مرکز ادارى و سياسى و تجارتى سيستان قرار گرفت و تا دو صدو سى سال بعد، از رونق و شکوه خاصى برخورداربود. ساختمانهاى شکوهمندى دراطراف قلعه فتح ساخته شده بود که محل تدريس علوم دينى و شريعت اسلامى بود و در آن دانشمندان نامور علوم اسلامى از هرات و شيراز و از خود سيستان به تدريس و تعليم دانش آموزان مى پرداختند.

جى.پى. تيت عضو هيات حکميت سيستان در ١٩٠٣ با دسترسى به يکى ازآثار ناياب تاريخى در مورد سيستان بنام «شجرة الملوک» ياد آور مى شود که" تعداد اساتيد مدرسۀ "سرخ گنبد" به يکصد و هشتاد نفر مى رسيد که از والدين طلاب سالانه علاوه بر شهريه، يکصد خروار غله بوزن تبريز و دويست تومان نقد در يافت ميکردند. "[1]

اين مدرسه معروف بود به مدرسۀ ملا شاهى که گويا ملا امام شاه يا ملک حمزه کيانى بوده است. تيت علاوه ميکند که ملک حمزه کيانى عهده دارحکومت سيستان از ١٠٢٨ـ ١٠٥٥هجرى برابر با ١٦١٨ـ١٦٤٥م بود. اراضى وسيعى به اين مدرسه و مدرسه ديگريکه در محل معروف به«حوض» در شمال قلعه پلنگى اعمار کرده  بود وبنام مدرسه ملک حمزه مشهور بود وقف کرده بود.

ملک حمزه کيانى فرزند ملک جلال الدین محمودکیانی( دوران حکومت 1589- 1618م) بود که دوران جوانی او درکنارپدرش در مبارزه برضد یورشگران اوزبکان ماوراء النهرگذشت و بعد از قتل پدرش از سوی مهاجمان اوزبک، ازجانب شاه عباس اول بحکومت سیستان منصوب شد. ملک حمزه کیانی از شخصيت هاى ملى سيستان در سخاوت بخشش و نان دهی و نيز در عرصه فرهنگ و ادب و شعر و راز و رمز مملکت دارى شهرت بسزايى داشت و پس از مرگش مدتها مزار او که در داخل گنبد سرخ قرار داشت، مورد احترام و ارادت خاص مردم سيستان بود. عصر اين ملک فراخ دست را عصرامن و امان ناميده اند.

تيت، مساحت کشت و عدۀ کشتکاران ملک حمزه را تشريح کرده، مينگارد که از قلعۀ فتح به استقامت شمال شرق تا قلعه چگينى که اراضى دشت اميران صاحب(دشت امیرمعن درست است.س) و قلعه چهل برج و نوکين کلات(قلعه جديد) و قلعه سرخ و قلعه چخانسورک را نيز شامل ميشد، دو هزار پا گاو (هر پا گاو معادل چهار هکتار زمين بود که بوسيله ٦ يا ٧ نفر کشت ميشد) مشغول کار زراعت بودند. در امتداد انهار" زرکن" و "زورکن" که از پشت قلعه چگينى عبور ميکرد و بسوى دشت « پوست گاو» امتداد مى يافت، يکهزار پاگاو، بکار کشاورزى مى پرداختند که قسمأ از نهر خاشرود آب ميگرفتند.

در دست چپ رود خانه هيرمند ، در ناحيه "تراقون" و "حوض دار" که از رود بيابان  آبيارى ميشد، هزار پا گاو و در جنوب هيرمند در ناحيه خان نشين يک هزار پا گاو، بکار کشتمندى گماشته شده بودند[1].  

بدين سان ديده مى شود که مردم سيستان در پناه امنيتى که اين ملک کيانى فراهم آورده بود، چگونه به کار عمران و آبادى سر زمين خويش مصروف بودند و روزگار نسبتأ آرامى را از سر ميگذراندند. ولى متاسفانه که اين آرامش و امنيت دير نپاييد. و ملک حمزه کيانى براثر بد انديشى در باريان سود جوى شاه صفوی مواجه گرديد و به وى خاطر نشان ساختند که در دربار اصفهان اين انديشه بوجود آمده که سر سازش و مماشات با حکمران مغولى قندهار دارد، پس براى اطفاى غضب شاه صفى بايد مخالفت خود را با حکمران مغولى هند آشکار نمايد.

واقعيت اين بود که بر اثر ظلم و استبداد شاه صفى، عليمردان خان حکمران صفوى قندهار،از حکومت ايران بيزار گرديد و قندهار را در ماه مارس ١٦٣٨م =١٠٤٨ق به قتيچ خان صوبه دار مغولى هند واگذار شد.[2] 

عليمردان خان در سال١٦٣٩ حکومت کابل را ازشاه جهان امپراتور هند گرفت و اين همان مردى است که بقول غبار بازارمنقش چارچته کابل و باغ عليمردان را بنا نهاد. بعدها اين بازار با ستونها و سقف منقش خود از جانب انگليسها به انتقام خون مکناتن که در آنجا نعش او به نمایش گذاشته شده بود،به آتش کشيده شد[3]. حکمران قندهاراز همان اول مايل به نفوذ امپراتورى مغولى هند در سيستان بود و بنابراين بناى مکاتبه و دوستى با ملک حمزه خان کيانى را گذاشته بود. مگراز مدتها قبل ملک عبدل قندهاری که بر اراضى وسيعى ميان خواجه على و خان نشين تسلط داشت، ملک حمزه کيانى را براى حمله بر متصرفات حکومت مغولى قندهار تشويق و تر غيب مينمود، اما ملک حمزه حاضر به اغوا و اقدامى خشونت انگيز نميشد. ولی خطرى که از جانب در بار صفوى اورا تهديد ميکرد، سر انجام تصميم گرفت نظر ملک عبدل را به منصه اجرا گذارد. 

در پاييز سال ١٦٣٩م(=١٠٤٩ق) ملک حمزه کيانى در سواحل هير مند سپاهى گرد آورد و بر متصرفات حاکم قندهار که از جانب شاه جهان، امپراتور هند در آنجا حکمروايى ميکرد، حمله برد. در آغاز حمله، خان نشين واقع در هير مند سفلى سقوط کرد و به تصرف نيروهاى ملک حمزه و ملک اودل قندهارى در آمد. بزودى حکمران مغلى هند دست به حمله متقابله و تلافى جويانه زد و سپاهيان زبدۀ هندى که با ساز و برگ برتر جنگى مجهز بودند، پس از نبردى سخت، ملک حمزه کيانى و ملک اودل(عبدل) قندهارى را مجبور به شکست و عقب نشينى کردند. ملک حمزه و ملک عبدل به قلعه فتح عقب نشستند و جنگ حصار را ادامه دادند. نيرو هاى هندى پس از تصرف مجدد خان نشين به داخل سيستان رخنه کردند و محلات ميان خان نشين تا قلعه فتح را غارت نمودند و براى انتقام کشى از سيستانيان « بند بلواخان» را که عمده ترين سر بند(سد) سيستان شمرده ميشد و آبيارى کلي سيستان بدان وابسته بود، به آب دادند و پس از تخريب تمام شبکه های آبيارى در سيستان واپس مراجعت کردند.

گزارش نتايج اين عمليات موفقيت آميز سپاهيان هندى بر طبق نوشته«تيت» در ٢٣ دسمبر ١٦٣٩ به شاهجهان امپراتور هند عرضه گرديد و ملک عبدل يا (اودل) به عنوان محرک اين غايله تنبيه شد. تاثير اين شکست بر ملک حمزه خان کيانى چنان گران آمد که از غم و غصه آن بيمار و زمينگير گردید و اين مريضى تا زمانى بطول انجاميد که از جهان در گذشت (١٠٥٥ هجرى برابربا ١٦٤٥م). ملک حمزه را در صحن مدرسۀ دولتى که خود بنياد هشته بود دفن کردند و مقبره او به عنوان زيارت، سالهاى زیادی مورد  ارادت و اخلاص فراوان مردم سيستان قرار داشت[1]. 

از ملک حمزه کيانى فرزند مذکرى بر جاى نماند، اما برادرى سخنور و اديبى بنام ملک ابوالفتح داشت که ياور خوب روز هاى بيمارى و زمينگير شدن ملک حمزه خان بود. هردو برادر از طبع شعر گويى و نازک خيالى و ادبيات بهره داشتند و اشعار و چهار پاره هاى خود را به همديگر رد و بدل مى کردند. ملک حمزه با آنکه مردى عاقل و هوشيارى بود، در شعر «غافل» تخلص مى نمود و بارى اين رباعى(چهارپاره) را سرود وبه برادرش ملک ابوالفتح فرستاد:

بر خاطــــر عاطـرت غبـارى نـرسد

از گفــــته من تــرا نقــارى نرسد

هرچند طلاى خاطرت را غـش نيست

بى زحمت آتـــش به عيارى نر سـد

و او جواب برادر را چنين ميدهد:

نظمم زشــراب معنـــوى سرشار است

درکش را هوشـيارى در کار است

محـــتا ج به پاى مــردى آتش نيست

نقد سخنم طلاى دست افشاراست[2] 

بعد از مرگ ملک حمزه کيانى، برادرش ملک ابوالفتح به حکومت سيستان قرار نگرفت، بلکه پسرش ملک نصرت خان زمام حکومت را در سيستان در دست گرفت و از سال ١٠٥٥ =٤۵۱۶تا ١٠٨٥ هق =۱۶۷۵ از حکومت سيستان نمايندگى ميکرد. اما به نظر ميرسد که دوران حکومت اين شخص بايد مصادف باشد با مشکلات کمبود آب براى آبيارى منطقه دلتاى سيستان. زيرا لشکريان مهاجم حاکم مغولى قندهار، تخريبات فراوان بر سيستم آبيارى و ويرانى بندهاى آب در سيستان انجام داده بودند.

از ملک نصرت خان کيانى، دو پسر بوجود آمد که بزرگترش ملک فتح على خان نام داشت و کوچکش ملک جعفر خان ناميده ميشد. ملک جعفر خان بدان سبب که مادرش بانویی از خاندان شاهى صفوى بود از برادرش ملک فتح على خان پيشى گرفت و حکومت سيستان را از آن خود ساخت. و از سال ١٠٨٥ تا سال ١١٠٣ ق(١٦٧۵-١٦٩١م) بنابر ضبط جى.پى.تيت که شجره الملوک را در اختيار داشته، حکومت کرده است. اما بنابر گواهى منابع تاريخى، ملک جعفر خان تا سال ١١٣٣ق= ۱۷۲۱در قيد حيات بوده است. قبل از همه خود تيت مى نويسد که در سالهاى ١٧١٩-١٧٢٠ميلادى مطابق(١١٣١-١١٣٢هجرى) شخصى بنام ملک جعفر سيستانى در قندهار در باز داشت بسر مى برد[3] .

ولى غبار و لکهارت بر آنند که در سال ١٧١٩ برابر با ١١٣١ هجرى شاه محمود هوتکى پسر ميرويس خان در رأس ١١٠٠٠نفرسوار لشکر بقصد حمله بر اصفهان، سيستان را در نورديد و کرمان را متصرف شد و مدت ٩ماه برآن شهر حکم راند. او در کرمان مطلع شد که ملک جعفر سيستانى با همراهى سلطان بيجن لکزى فراهى که گويا نايب شاه محمود در قندهار بود ، در هاى زندان قندهار را شکسته و شورشى را بر ضد شاه محمود هوتکى در قندهار براه اندخته است. شاه محمود هوتکى به سرعت تمام از کرمان خود را به قندهار رسانيد وشورش را خاموش و ملک جعفر کيانى و سلطان بيجن لکزى فراهى را اعدام نمود[4] .

اين بيان آقاى غبار ميرساند که ملک جعفر سيستانى در زندان قندهار بايد آدم مهم و صاحب قدرتى در سيستان بوده باشد تا بتواند همراهى ساير رجال موثر را در راه اندازی شورش آنهم در سر زمينى دور تر از سيستان سازمان دهى کند.

باوجود اختلاف زياد در سنوات فوت ملک جعفر سيستانى که تيت تاريخ آنرا ١١٠٣هق =١٦٩١ ضبط نموده وباز هم همو از ملک جعفر کيانى اى نا م مى برد که در سال هاى ١١٣١- ١١٣٢ هجرى مطابق١٧١٩-١٧٢٠ درقندهار زندانى بوده است، و چون هيچ شخصيت مهم سياسى ديگرى در سيستان غير از همان ملک جعفر کيانى پسر ملک نصرت کيانى اسم برده نميشود، ميتوان احتمال داد که اين هردو شخص همانا يکى است که ظاهراً در جنگ دلارام ميان ابداليان و غلزائيان در سال ١٩-١٧١٨ ميلادى و ياهمراه بالشکر کيخسرو در١٧١١م درحمله برقندهار مغلوب و اسير و به زندان سپرده شده است. و چون مردى سر شناس و صاحب اعتبارى بوده است، اين است که ساير رجال موثر در بر انگيختن شورش قندهار با او همراه و هم آواز شده اند.

در هر حال پس از رياست ملک جعفرکيانى ، برادرش ملک فتح على خان جانشين گرديد که تا سال ١١٣٢ هجرى مطابق ١٧٢٠م، بحکومت سيستان منسوب بود. بقول تيت، در عهد همين ملک مرکز ادارى سيستان از قلعه فتح به کُندرک در جنوب غرب هيرمند انتقال يافت. بعد از او پسرش ملک حسين کيانى برادر بزرگ ملک محمود سيستانى (بعد ها شاه خراسان) بحکومت سيستان نامزد شد و با هدايايى بدربار اصفهان رفت. اما ملک حسين از همان آغاز با مخالفت پسر عموى خود ملک اسدالله کیانی پسر ملک جعفر کیانی رو برو گشت و چون مردم از او در سيستان حمايت نکردند، او نيز براى دفاع از حق خويش به در بار اصفهان رجوع کرد. در در بار اصفهان ملک اسد الله کیانی توانست نظر وزراى رشوه خوارو فاسد شاه سلطان حسين را نسبت بخود جلب نمايد و شاه نيز آنچه را که وزراى او گفتند قانع شد و سيستان را شامل منطقه يى از بُست تا خاشرود و از آنجا تا لاش و جوين و اوق ( قلعه کاه) به ضميمه تون ( فردوس ) و خياباد ( ياکى آباد) در خراسان با خلعت و هداياى نفيس ديگر به اسدالله خان کیانی اعطا نمود و نامبرده حاکم سيستان گرديد[5]. 

اتفاقا انتصاب اسدالله کیانی بحکومت سيستان، مصادف به ايامى بود که لشکريان قندهار بسرکردگى شاه محمود براى تصرف کرمان وحمله بر اصفهان  ميبايستى مجدداً از سيستان عبور کنند. طبعا اين عبور يا هجوم لشکريان تشنه به انتقام از لشکريان قزلباش کسانى را که سد راه پيشرفت آنان ميگرديد از ميان مى برد. و ملک اسد الله( پسر ملک جعفر خان کيانى محبوس و سپس مقتول در قندهار ) يکى از کسانى بود که مخالف سلطۀ افغانان قندهار بر سيستان بود و هرگاه بدست شاه محمود افغان هنگام عبور از سيستان مى افتاد، طبعاً کشته ميشد، اين است که ملک اسد الله قبل از حمله لشکريان قندهار به عزم اصفهان و عبور شان از سيستان که بطور طبيعى فشار و خسارت مالى فراوان از لحاظ تامين خوار بار و علوفه براى لشکريان مهاجم بر مردم سيستان تحميل ميکرد، سيستان را ترک گفت و بسوى اصفهان فرار کرد. پسران عم ملک اسد الله ، ملک حسين و ملک محمود نيزبا وابستگان خويش سيستان را ترک گفتند و به خراسان رفتند و در تون رحل اقامت افگندند.

قيام ملک محمود کیانی درخراسان:

بى نظمى و از هم گسيختگى امور ادارى، اختلافات و تو طئه چينى در باريان يکى عليه ديگرى، رشوه خوارى و ستمباره گى حکام خود کام صفوى و عدم رعايت قوانين جارى در کشور، تععصبات مذهبى و محلى نسبت به گروه هاى که مذهب شيعى نداشتند، عدم دادرسى به شکايات مردم، فشار مالياتهاى توان فرسا و اعمال فشار و شکنجه براى وصول ماليات هاى عقب افتاده، در عهد شاه سلطان حسين صفوى ، در پهلوى ده ها کاستى ديگر، سبب، ميشد تا افراد و شخصيت هاى مؤثر جامعه در فکر چاره کار خود بر آيند وبه انديشه استقلال ملى و محلى خود بيفتند و از شرايط مساعد، بهره بردارى لازم را بنمايند.

در عهد آخرين شاه نگون بخت صفوى، شورش ها و طغيان هاى مردم اکثريت ايالات تابع ايران را فرا گرفته بود. در قندهار غلزائيان پشتون برهبرى ميرويس خان هوتکی دولت مستقل خود را تاسيس کردند.متعاقبا ابداليان افغان، هرات و فراه را از حکمرانان صفوى پس گرفتند(1716م) و تلاش هاى بعدى دولت براى اعاده آن ايالات پيامدى جز شکست براى دولت صفوى در بر نداشت. در کرمان سيد احمد خان نوه ميرزا داود در عصيان بود و در بلوچستان و بنادر سلطان محمد مشهور به خر سوار يکه تاز ميدان بود[1]. 

نکته جالب ديگردر اين شورشها، سهم گيرى اقليتهاى مذهبى براى بهبود موقعيت خود در اين قيامها است. ظلم و توهين و تحقير بى شماريکه حکام و روحانيون صفوى نسبت به اقليت هاى مذهبى و از جمله زردشتيان در سيستان و کرمان و يزد و غيره جاها اعمال ميکردند و آنان را بنام هاى «گبر» و «آتش پرست» و غيره به سخريه ميگرفتند ، سبب ميگرديد تا اقليت هاى مذهبى و قومى از هر شورش و هر قيامى که برضد دم و دستگاه حکومت صفوى بوقوع مى پيوست، استقبال نمايند تا باشد که در شرايط جديد از وضع بهترى بر خوردار گردند. يک چنين قيامهائى بر ضد حاکميت صفوى پس از استقلال قندهار در سال ١٧٠٩م ، توسط محمود افغان در سال ١٧١٩و ١٧٢١م صورت گرفت و چون حرکت قيام کنندگان از طريق سيستان و کرمان بقصد سقوط اصفهان انجام ميگرفت. بنابراين زردشتيان مقيم کرمان که دل پرخونى از دست حکام متعصب شيعى آن نواحى داشتند، همدلى و همراهى خود را با لشکريان مهاجم قندهار ابراز داشتند و يکى از سرداران لايق زردشتى ، نصرالله کور سلطان بود که در اين لشکر کشى بر اصفهان سهم فعال گرفت. او يکى ازسه شخصيت موثر ورهبرى کننده قشون افغانى درفتح اصفهان بشمار ميرفت.

اندکى بعد ازشورش و يورش شاه محمود افغان بر ضد سلطه صفوى، وتسلط برکرمان، ملک حسين و ملک محمود سيستانى پسران ملک فتح على خان کيانى که در امور مملکت دارى تجربه و سابقه ئى داشتند، هنگاميکه در تون(فردوس خراسان) اقامت داشتند، متوجه ضعف هاى دولت مرکزى وبى بند بارى حکام ولايات و از جمله حکومت تون و طبس گرديدند و در صدد بر آمدند تا نظر رؤسا و ريش سفيدان محل را نسبت به وضع جارى براى خود معلوم کنند و سپس داخل اقدامات جدى گردند. بزودى مردم و جوانان طوايف نخى( نخعى) و لالويى سيستان مقيم آنجا همدلى و هميارى خود را با ملک زادگان سیستانی ابراز داشتند و آماده گى خود را براى هر اقدامى که ملک زادگان صلاح بدانند ابراز کردند. بنابرين ملک محمود برادر جوانتر ملک حسين که مردى پر شور و جدى تر بود، در رأس ٢٠٠-٣٠٠ نفر قرار گرفته برمرکز تون حمله برد و آنرا متصرف شد. آوازۀ اين حادثه بزودى به گوش والى مشهد و سپس به اصفهان رسيد.

بدستور شاه صفوى ١٢ هزار نفر بسرکردگى فتح على خان والى مشهد بمنظور سر کوبى ملک محمود کيانى بسوى تون حرکت کردند. اما ملک محمود کيانى و همراهان بدون آنکه از انبوه لشکريان صفوى بدل ترس و واهمه يى راه داده باشند، آماده مقابله با قشون مشهد گرديدند. ملک محمود سيستانى که محرک شورش شناخته ميشد، در پيشاپيش نيروهاى شورشى قرار گرفت، وبا شهامت کم نظيرى بر قلب سپاه مهاجم زد و در نخستين حمله والى مشهد فتح على خان را ازدم شمشیرگذشتاند. اين حادثه بر روحيات سپاه مهاجم لطمه وارد نمود و افراد والى سراسيمه شده پا بفرار نهادند و شورشيان مزه دومين پيروزى خود را بر نيرو هاى دولتى چشيدند و بر عزم خود استوار تر گشتند.

از آن به بعد ملک محمود سيستانى خود را به عنوان شخصيتى مستقل در خراسان مطرح ساخت و به ادامۀ حکومت در تون پرداخت جى ، پى ، تيت ، بدنبال اين مطلب به نکته اى اشاره ميکند که ميتوان تارخ قيام ملک محمود را در تون خراسان مشخص کرد. او علاوه ميکند که درسال ١١٣٢هجرى (١٧٢٠م ) بارسيدن اخبارمرگ صفى قلیخان بدست محمدزمانخان ابدالى بدربار اصفهان ، اسماعيل خان غلام ، بارتبۀ سپهسالارى براى سرکوبى ابداليان وپس گرفتن هرات مامور گرديد و او درمسيرحرکت خود به مشهد وارد شد. دراينجا او ازشورش و طغيان ملک محمودسيستانى درتون مطلع شد و قبل از اقدام برضد ابداليان، سرکوبى شورش ملک محمود سیستانی را برعهده بيگلربيگى مشهد، فتحعلى خان گذاشت که درنتيجه به مرگ والى مشهد و اقتدار هرچه بيشترملک محمود تمام شد[1]. 

آنچه معلوم است اين است که سال ١١٣٢هجرى (١٧٢٠م) براى دولت صفوى سال شورش ها وقيامهاى پياپى است که درهمه جا قشون هاى صفوى باشورشيان کم مى آورند و در تمام جبهات شورشى جزشکست نصيبى ندارند. درهمان سال صفى قلى خان باده هزار (بروايت کروسينسکى ١٦٠٠٠) سپاه خود درکافرقلعه هرات توسط نيروهاى محمدزمانخان ابدالى پدر احمدشاه درانی بطورکامل نابود ميگردد.

درهمان سال شاه محمودهوتکى در رأس اردوى چندين هزار نفرى ، سيستان را درمي نوردد وکرمان رافتح ميکند و مدت نه ماه برآن ايالت حکم ميراند و سپاه ٩٠٠٠نفرى محمد قلى بيک قزوينى راکه براى نجات آن ايالت فرستاده شده بود، درهم ميشکند. 

درهمان سال ملک محمودسيستانى نيز درتون (فردوس ) پرچم طغيان و آزادى بلند ميکند وسپاه ١٠٠٠٠ نفرى والى مشهد را درهم مي شکند وخود والى را از پا درمى آورد و بحکومت مستقل خود در تون وطبس ادامه ميدهد. بنابرآن ميتوان استنباط کرد که، قيام ملک محود سيستانى پس ازتسخيرکرمان بوسيله شاه محمود غلزائى ويکى دوماه بعد ازشکست ونابودى لشکرصفوى به سرکردگى صفى قلى خان در کافر قلعه هرات درسال ١١٣٢هجرى مطابق ٢٠-١٧١٩م به ظهور پيوسته است. به نظرميرسد که برادر ملک محمود سيستانى، ملک حسين خان به سبب ويژه گى بارز و نيرومند تر ملک محمود ديگر در درجه دوم اهميت قرار ميگيرد و از هرگونه ادعاى براى حکومت درآن ناحيه صرف نظر ميکند. اما پسرانش، ملک سليمان و ملک اسحاق و ملک لطفعلى خان و ملک فتح على خان و ملک کلب على خان و حسين خان ثانى، هريک در پيروزى هاى آتيه عموى شان، ملک محمود سيستانى نقش سازنده بازى کردند. 

تيت با دسترسى بر کتاب ناياب «شجرة الملوک» که نام مؤلف آنرا ذکر نکرده است، مى نويسد که درسال ١٧٣٢م ملک محمود سيستانى از تون در رأس يک نيروى داوطلب براى کمک به شاه صفوى عازم اصفهان شد و چون به يزد رسيد نمايندۀ خود را نزد شاه فرستاتد و او را از قصد خود آگاه ساخت که حاضر است در دفاع از اصفهان در برابر يورش محمود افغان ، شاه را يارى رساند. اما اين پيشنهاد او از جانب در باريان فاسد شاه رد شد و به ملک محمود فرمان داده شد که از همان راهى که آمده است پس بر گردد و شاه قادر است که حمله محمود افغان راعقب زند[2].(١3)

اما لکهارت مينويسد که، چون خبر مساعدت ملک محمود براى نجات اصفهان بگوش شاه محمود رسيد، او برآن شد تا ازخونريزى بيشتر اجتناب جسته، درعين حال نگذارد ملک محمود وى را از افتخارى که عملاْ درچنگش قرار دارد محروم سازد. بنابراين او نصراﷲ کورسلطان زردشتى، يکى ازسرداران خود را که همچون ملک محمود اهل سيستان بود مامورکرد تا با او به مذاکره و مصالحه بپردازد. نصراﷲ در گلناباد با ملک محمود ملاقات کرد و پس ازآنکه هداياى گرانبها به وى تسليم نمود، درمقام توضيح برآمد که اصفهان درشرف تسليم و سلسلۀ صفويه درحال سقوط است. او ازاين روى دربرابرملک محمود پافشارى کرد تا وى ازهرگونه انديشه ئى براى نجات شهرجشم بپوشد و مصراْ از اوخواست تا با غلزائى ها ملحق گرديده به کمک آنان درخراسان بطور مطلق العنان حکمروايى کند. ملک محمود طورى تحت تاثير سخنان نصراﷲ زردشتى قرارگرفت که بيدرنگ به خراسان بازگشت واصفهان و سلسله صفويه را بسرنوشت محتوم شان سپرد. لکهارت تعداد لشکريان ملک محمود را که ميخواست در دفاع از اصفهان شرکت کنند، ١٠٠٠٠ نفر برشمرده است[1]. 

لکهارت درمورد تاريخ ورود ملک محمود به مشهد مى نويسد که، ملک محمود بعد از بازگشت از اصفهان، در تاريخ ١٦ جمادى الثانى ١١٣٥ ق (١٤ مارس ١٧٢٢ م) مظفرانه وارد مشهد شد و اسماعيل خان سردار مغرور و نادان صفوى رابه سهولت از مشهد راند و پس از اندک زمانى قدرت خويش را به نيشاپور بسط داد[2]. بگفته لارودى، ملک محمود پس از آنکه رقباى حاکميت خود را در مشهد از بين برداشت ، براى فتح شهر هاى ديگر خراسان به سوى نيشاپور پيشروى نمود[3].(16) بعد ازين مرحله است که «روئساى ايالات خراسان از راه ضعف نفس و قوت و هم به طوق خدمت او گردن نهادند و در اطاعت برويش گشودند.»[4]

ملک محمود وقتى شهر هاى نيشاپور و پيرامون آنرا فتح کرد، خود را پادشاه مستقل خراسان ناميد و مشهد را پاى تخت خويش قرار داد. ارتش منظمى مرکب از سواره نظام و پياده نظام با توپخانه قوى تشکيل داد. ملک محمود پس از سرکوبی مخالفان در مشهد تاجگذارى نمود. و «جيغه بر سر و سکه سلطنت به سيم و زر زد و چون خود را منسوب به کيانيان ميدانست، کلاه کيانى براى خود ترتيب داد.[5]» وتاجی برسم کيانيان ۳۰ قرن قبل از خود برسرگذاشت.

ملک محمود از 1722 تا 1727 در خراسان حکومت کرد ولی دراخیر براثر شورش نادرافشار دراتحاد با طهماسب میرزای صفوی سقوط داده شد و بگفته مؤلف تاريخ نادرشاهى، در اول به ملک محمود اجازه داده شد که در يک حجره حرم روضه مسکن گزيند ولى بعد ها نادر اورا به اين اتهام که مرکز يک سلسله توطئه ها بر ضد او شده با ٢٢ تن از اعضاى خانواده اش که«هريکى از اخوانش تهمتنى بود درميدان شجاعت»[6] قتل عام کرد و پير محمد در ازاء خيانتى که به نفع نادر انجام داده بود حاکم جام مقرر گرديد.[7]

به عقيده جى.پى. تيت، بدينقرار اين هر سه نفر( يعنى ملک محمود و ملک اسحق و ملک محمد على) که براى حکومت کردن و بسرداشتن تاج شاهى سزاوار بودند، بحکم تقدير بعد از شش سال حکمرانى که بيشتر آن در زد و خورد با نادرو شورش هاى قبايل افشار، کرد ، ترکمن، و تاتار سپرى شد، از هستى ساقط شدند.[8]

ملک اسداﷲ پسرعموى ملک محمودکیانی وقتى ازمرگ ملک محمود و شکست قيام قاين مطلع شد ،از سیستان به مشهد شتافت و با اظهار اطاعت از طهماسب ميرزا دوباره بحکومت سيستان ابقا گشت و اولاده ملک محمود را نيزبا خود به سيستان برد.

پایان

 سیمای سیاسی امیرعبدالرحمن خان در تاج التواریخ

امیرعبدالرحمن خان، یکی از مقتدرترین وبا انضباط ترین ودر عین حال مدبرترین شاهان افغانستان بود وبه همین دلیل نویسندگان اروپائی اورا "امیر آهنین" لقب داده اند. کتاب تاج التواریخ که سرگذشت  پر از فراز وفرود حیات سیاسی اومی باشد، آئینۀ قدنمای است از دلیری او، ازکاردانی او، ازتدبیراو، ازرزمجوئی او، ازتحمل او در برابر مشکلات، از تصامیم دقیق او، از علاقه  مفرط او به تامین نظم و آرامش در میهن او، از ضدیت  او با ملاهای جاهل و روحانیون مغرض واستحمارگر، ازتلاش او در سوق دادن افغانستان در شاهراه ترقی و پیشرفت و رشد تجارت و توسعۀ صنعت ، تعمیم سواد ومعارف و انتظام امور اداره در دست اشخاص پاک نفس وصادق، از مبارزات او در سرکوبی دزدان وقطاع الطریقان و آوردن امنیت درراه ها وسلامت جان ومال مسافرین، از برخورد قاطعانۀ او با خوانین وروحانیون مستمری گیر ومفتخور ، از توجه او به حقوق زنان وبردگان  واقلیت های مذهبی وبالاخره از عشق او به ساختن عمارات مجلل وبا شکوه درپایتخت  ونیز درولایات و احداث جاده ها وکاروانسرها وغیره وغیره است.  تاج التواریخ با آنکه از سوی یک مورخ نه ، بلکه از سوی یک پادشاه مطللق العنان نوشته شده، اما رخدادهای تاریخی را چنان بسادگی وتوانائی بیان کرده است که خواننده فکرمیکند خود در صحنۀ حوادث حاضر وناظر است وآنچه را میخواند با چشمان خود نیز می بیند. به خاطر همین پرداخت عالی کتاب است که برخی شک دارند که این اثر از  امیرعبدالرحمن خان باشد، ولی ذکر ده ها میدان نبرد و نام صدها و هزاران کس از اشتراک کنندگان این نبردها ورد و بدلکردن صدها پیعام مرموز و ملاقات های خصوصی ومضمون  آن همه ملاقاتها وبسا سحنان پوشیده در کتاب، این شک وتردید ها را باطل میکند وبه اثبات میرساند که امیر کتب خاطرات شاهان وسلاطینی مانند تزوک تیموری وتزوک بابری وغیره را مطالعه کرده وسپس وی نیز با همالن سبک وسیاق خاطرات خود را برای یکی از منشی های مورداعتماد درباردر فرصت های فراغت بیان  میداشته و آن منشی مکلف بوده تا آن خاطرات را بدون کم وکاست یاد داشت نماید و دوباره از نظر امیر بگذراند وبعد از قناعت امیر آن را درج صفحات خاطرات امیر میکرده است.    من این کتاب را دوبار خوانده ام وبرخی قسمت را بیش از دوبار مرورکرده ام، ازاین جهت گفته میتوانم که کتاب تاج التواریخ، دارای اطلاعاتی  مهم ودست اول از اوضاع سیاسی واقتصادی وطبقات واقشارمختلف اجتماعی است که نظیرآن را در هیچ کتاب ومنیع دیگری نمیتوان یافت. تحلیل  وتعلیلها وتشریح اوضاع نظامی – سیاسی واقتصادی  کشور در یک مرحلۀ حساس وبحرانی و تصامیم جدی امیر برای رفع آن بحران از چنان منطقی برخورداراست  که خواننده را وامیدارد بگوید در بسا موارد حق با امیر بوده است.

______________________________________

نویسنده (کاندید اکادمیسن محمد اعظم سیستانی) 

هزاران درد

عزیز خوانندۀ این وبلاگ!

اگر چه شاعر نیستم ولی با شعر زندگی میکنم و بعضی اوقات این علاقه ام انگیزه های در من به وجود می آورد و ابیاتی را به عنوان شعر کنار هم میگذارم و در حضور اساتید محترم به خوانش میگیرم ، امروز میخواهم با جسارت کامل شعری را خدمت تان ارایه دهم که خودم سروده ام، امیدوارم در رابطه به شعر ذیل نظرات ارزشمند تان را بنویسید و بیشتر رهنمائی ام کنید.          


هزاران درد                                                          

چندیست که با خامۀ وامانده به جنگم

کس با درمــــی هم نخرد ورد و جفنگم

       چندیست که از سینه رمق سخت برآید

       یعنی که ازین ناحیه هم کورم و لنـــــگم

                 عمریست که دل در سدد زلف نگار است

                 افســــوس که او هم نزند جـــز به تفنگم

                          از پشت سرشک است تماشائی دو چشمم

                          زان روز که طـــــفلان نگاهــــش زده سنـــگم


جز شیـــون و فـــــریاد و فغان از کرم دیر

آوای دگــــــر سر ندهــــــد نالۀ چنــــگم

       عمــــــامۀ زاهــــــــد نپذیرد ســــــر عاصی

       یک جـــــــرعه خمار کند مست و ملــــنگم

               زان روز که مذهب شده هنـــگامۀ وحشت

               در مصـــحف اندیشـــۀ دین لکــــۀ ننــــــگم

                        زانروز که درمانده و حیـــــران شده ام من

                        خورشید جــــــهان نیز زند تیر خـــــــدنگم


دیروز دوصــــــد شـــهر به زیر سپرم بود

امروز چـــــهل قوم شتـــــابیده به جنگم

        دیروز مـــــــن و عــــــزم غـرور و سر پیکار

        امـــــــــروز چکد خــــــون برادر زتفنــــــگم

                           یکرنگی و صافی تو مجو از ســـخن شـمس

                           صد کیش و دو صد مذهب و هفتادو دو رنگم


(سرودۀ نظام الدین شمس)

دوستان عزیز!

ازاینکه مدتی میشود که به وظیفه و دین ملی خویش یعنی درج مطالب جدید رسیده گی ننموده ام معذورم ، امیدوارم معذرتم را بپذیرید ، مصروفیت های زنده گی از یکسو و دلفریبی فیسبوک که اخیراً جوانان نیمروزی فعالیت چشمگیری در آن دارند باعث گردید تا مدتی وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها را فراموش کنم که در زمینه یکی از دوستان در بخش نظرات نیز انتقاد نموده بودند که با جان و دل میپذیرم همچنان دوست عزیزم در رابطه به رنگ و دیزاین وبلاگ انتقاد پسندیدۀ نمودند که به همین منظور بر آن شدم تا رنگ وبلاگ را تغیر دهم ، امید وارم طرف توجه دوستان واقع گردیده و همیشه با همچو نظرات ارزشمند جهت بهتر شدن این وبلاگ مرا یاری رسانند.

به همین منظور تشکری ویژۀ دارم از دوست عزیزم که با انتقاد سازنده اش بر آن شدم تا ساعاتی چند را در رابطه به دیزاین و رنگ وبلاگ کار نمایم.

شاعران معاصرنیمروزی

دوستان و خواننده گان محترم!

با عرض سلام و خسته نباشید اینک یکبار دیگر با مطالب جدید در خدمت شما دوستداران شعر ، ادب و فرهنگ این خطه  قرار دارم. امروز میخواهم تعدادی از مفاخر و چهره های زحمتکش و مستعد شهرم را به شما معرفی نمایم . کسانیکه در عرصۀ فرهنگ و دانش این مرز و بودم زحماتی چشمگیری را کشیده اند و همیشه با سرودن اشعار زیبایشان حقایق روزگار را با حلاوت و شیرینی خاصی بیان نموده اند.  تاریخ تولد ونمونۀ کلام تعدادی از این بزرگواران در حال حاضر در دسترس قرار ندارد که تا چند روز آینده آنهای را تکمیل خواهم نمود.


اسم:              استاد غلام دستگیر پیام

ولد:                

تاریخ تولد:       ۱۳۳۲

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام:     

من و تو غرق در خون تاکی و چند

زدست عدۀ میهن فروشان

جهان دیگران را خوب بنگر

گرفت از فیض دانش راه کیوان

نصیحت میکنم جانا تو بشنو

اگر خواهی کنی خدمت به انسان


اسم:              استاد عبدالقادر بها

ولد:                

تاریخ تولد:       1343

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

من یار غمکشیده و چشمان پر زآب

آغوش پرزناله و صد داغ بی حساب

آواز درگلوشکسته و ناشاد رفتۀ

تصویر از زمانم و پیچیده در نقاب

پرواز چون سپند کنم و باز در آتشم

پیغام سوگوار هزاران هزار عقاب


اسم:              استاد عبدالحمید شریفی

ولد:                 محمد شریف بیدار

تاریخ تولد:      

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

همسایگان چرا شده اند خصم جان ما

هم ظالمانه سوخته اند آشیان ما

توفان های فتنه و آشوب از جنوب

برباد داده هستی و هم خانمان ما

از غرب نیز باد مخالف همی وزد

آمیخته زهر دوستی خود به نان ما


اسم:              استاد فضل الرحیم محمودی

ولد:                 محمد نبی

تاریخ تولد:       1336

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

زمان وارونه میگردد

هنوز این دایۀ فرتوت

به نیرنگ و به صد افسون

به سنگ جهل گوئی می برد ناف شهامت را

زمان در این گلوگاه زمین یخبند میگردد

هنوز عصر حجر باقیست

و ما گرگانه میخوابیم


اسم:              شرف الدین شمس

ولد:                 حاجی شمس الدین

تاریخ تولد:       1354

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

من افغانم همین هویت من

همین تاریخ و اینست شوکت من

منم گمگشتۀ تاریخ انسان

منم پیمانۀ مدهوش دوران

همینم من همین آوارۀ دهر

غذایم ناله و در کوزه ام زهر

من آتش زاده ام آتش شعارم

سرود خستۀ شب مینگارم


اسم:              غلام دستگیر قادری

ولد:                

تاریخ تولد:      

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

افراشته پرچم غم اندرمزار دلها

با اشک دیده شوئیم باید غبار دلها

با خشم و کین بسوزند هر غنچه ناشکفته

از بیم آنکه ناید اینجا بهار دلها

افگنده صد خزان دل از شاخه محبت

دیوی که خون شمیده از جویبار دلها


اسم:              عبدالهادی بیدار

ولد:                 محمد شریف بیدار

تاریخ تولد:       1353

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

شرر دارم که آتش میسرایم

کمان دارم که آرش میسرایم

غرور شعر من جوشیده خونش

سمند تند سرکش میسرایم

کلام حق زجان پاک خیزد

طلا ناب بی غش میسرایم


اسم:              شرف الدین شرفدوست

ولد:                

تاریخ تولد:      

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 


                                                                                                         

نوم:                 انجنیر کوشان کاکړ  

دپلارنوم:           میرزا محمد ظفر حیدری

دزیږیدلو نیټه:    1384     

دزیږدلو ځالی:   نیمروز

دکلام نمونه:   

زه به در شمه اشـــــنا دا ستا وڅنګ ته چی ځم       که اجـــازه راکړی او پریمږدی پالنــګ ته چی ځم  

یو څو شیبی دا ســــتا د سترګو په کتو بکړم تیر      چمـــتویی مکړی شوخـی سترګی جنګ ته چی ځم

په مســــــــــافرو کی یو حس د محبت وی کنه؟      ځـــکه نا څاپه شوم حیران دستا و رنګ ته چی ځم
د یار د مینی کوشان هســی په اشعار شو بوخت       لکه مجنون سر په صحرا وخارو سنګ ته چی ځم
 


اسم:              فضل الکریم رسولی

ولد:                 غلام رسول

تاریخ تولد:       1363

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

خدمت به خاک و ملت ما افتخار ماست

این دین ما و مقصد ما و شعار ماست

ما دین و دل به جیرۀ دنیا نمیدهیم

این اصل در پدیدۀ عالم قرار ماست


اسم:              داکتر اجمل خلیل

ولد:                

تاریخ تولد:      

محل تولد:      

نمونۀ کلام: 


اسم:              نقیب الله رئوفی

ولد:                 بسم الله رئوفی

تاریخ تولد:      

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

 

شعر انتخابی هفته

سلام دوستان !

با تقدیم سلامهای گرم و صمیمانه اینک یک بار دیگر با شعری جدیدی از شرف الدین شمس شاعر جوان نیمروزی تحت عنوان (آتش زاده) در خدمت تان هستم، شعر مذکور آخرین سرودۀ آقای شرف الدین شمس میباشد که در جریان یکی از شب شعر های خصوصی در حضور شاعران و قلم بدستان مستعد این وادی سروده و به خوانش گرفت. امیدوارم از خواندن این شعر لذت ببرید.


مــــــــــــــن آتــــش زادۀ وادی دردم

ســـــــرود خســــــتۀ شبهای سردم

 

                        نگـــــــــــاهم قصۀ صـدها جنون است

                        دو چشمم رگ رگش امواج خون است

 

                                            تنم زخمـــــــی و زخمـــش التــــهابی

                                            نه بر درمــــــان خویشـــم دست یابی

 

                                                                لبـــــــــانم داغ داغ درد هــــــــــجران

                                                                دلــــــــــم آشفته و ســـــیما پریشان

 

شبـــــــم تا صبح در آغوش درد است

هـــــــمانا قصه ام قاموس درد است

 

                       طلــــــــــوع سرزمینم غرقه در خون

                       نشـــــــاطم ناله هـــای داغ مجنــون

 

                                             مرا نامــــــــوس خلقت آفـــــــــریده

                                              نمیـــــــدانم خـــــدا در مـن چه دیده

 

                                                                    نمـــــــــیدانم چـــــــرا خلـقم نموده

                                                                    چـــــــــــــرا بر دار غـم حلقم نموده

 

مـــــن افغانم همـــــین هـــویت من

همـــــین تاریخ و اینست شوکت من

 

                   منـــــــم گمگشــــــــتۀ تاریخ انسان

                   منـــــــم پیمانۀ مــــــــدهوش دوران

 

                                         همینم من همـــــــین آوارۀ دهــــر

                                          غذایم ناله و در کــــــــوزه ام زهـــر

 

                                                                    من آتش زاده ام آتش شــــــــعارم

                                                                    ســـــرود خســـــــتۀ شب مینگارم

 

نگــــــــاهم را جنــــون می پروراند

رگ چشـــــــم مـــــرا خون پروراند

 

                    تنـــــــم زخمـــی و دردم مرحم آن

                    به دریوزه نخــــــــواهم هیچ درمان

 

                                         مـــــــــرا داغ لبــــــان تاریخ داغـم

                                         دل آشـــــــــــفته را سیما چراغم

 

                                                                   شبـــــــم آخر بزاید صــــبح از درد

                                                                   به پایان آید این قـــــــاموس پردرد

 

دگـــــــر خون در طلوعم جا نگیرد

دگـــــــــر از ناله ام مجنون نمیرد

 

                    مــــــــرا ناموس خلقت آفــــریده

                    خـــــــــــــدایم کان همت آفریده

 

                                          به ذاتم داده خالــق سرکشی را

                                          ببوســـم دار مست سرکشی را

 

                                                    فلک را یا دگر گون سـازم آخر

                                                    ویا قلب جهان خون سازم آخر

                                                    و یا زین ورطــــۀ خونین دوران

                                                    جهان خویش بیرون سازم آخر

 

سروده شرف الدین شمس ۲۳/۱۰/۱۳۸۹ ساعت ۱۰شب در جریان شب شعر

 

يعقوب لیث

دوستان اندیشمند و وارثین عیاران تاریخ ، سلام !

ازاینکه نتوانستم مدتی به آماده کردن و ارایه مطالب تازه در این وبلاگ رسیده گی کنم معذرتم را بپذیرید اما امیدوارم که در آینده بتوانم به این وظیفه مقدس و ایمانی خویش رسیده گی کنم ، اما در رابطه به مطلبی که امروز برای تان میگذارم میخواهم بگویم که مدتیست که جهت معرفی نمودن ابرمرد تاریخ و سرکرده گروه عیاران سیستان زمین (یعقوب لیث )در تلاش به دست آوردن و تهیه نمودن تاریخچه مختصری از فرمانروائی و حکومت این بزرگ مرد بودم که در نتیجه توانستم اندکی معلومات را در رابطه به یعقوب لیث صفاری خدمت تان آماده کنم که امیدوارم آنعده از دوستانیکه علاقه مند به شناسائی این بزرگ مرد هستند مطلب ذیل را بصورت کامل مطالعه نمایند.

با تشکر فراوان : نظام الدین شمس (سیستانی)

یعقوب لیث صفاری

آغاز قدرت گیری یعقوب

یعقوب، فرزند لیث، رویگر زاده‏ای سیستانی، از اهل قریه قونین؟ بود که در جوانی به همراه برادرانش: عمرو و علی، در عیاریها و شبگردیهای شهر شرکت می‏جست.
در روزگار یعقوب و به ویژه در زادگاهش سیستان؛ که خاطره پهلوانیهای خاندان زال و سام نریمان در اذهان مردم هنوز زنده بود، خاطر رویگر زاده جوان و عیار پیشه، که متأثر از قصه‏های رستم و جنگجوییهای پهلوانی‏اش بود، از همان ایام جوانی، پتک و چکش رویگری را کنار نهاد و شمشیر و سلاح جنگاوری بر گرفت.
او در آغاز راهزنی را پیشه کرد اما مدتی بعد شیوه عیاری، او را از تعدّی در حق فقرا و مظلومان منع کرد، از این رو، یعقوب در نزد مردم پهلوانی محبوب جلوه کرد.
یعقوب با دسته کوچک عیارانش که به خاطر سخاوت و فتوت وی، گردش جمع شده بودند، توانست در بین دسته‏های غازیان و مطوعه ی محلی حیثیت و اعتبار قابل ملاحظه‏ای کسب کند.
در آغاز برای مدتی به گروه مطوعه داوطلب ولایت - تحت رهبری صالح البستی - که به مبارزه با آشوبگران و عمال نالایق محلی برخاسته بودند، ملحق شد.
چندی بعد به "درهم بن نصر" که توانست در رأس دسته‏های جنگجوی خویش، زرنج را از دست حکام و عمال بی کفایت طاهریان خراسان بیرون آورد، گروید و در جنگی که در این ایام، با یک سرکرده خوارج محلی به نام «عمار» کرد، او را کشت و اندکی بعد، سرکرده انتخابی جنگجویان ضد خوارج شد.
گسترش قلمرو یعقوب

تصرفات یعقوب در نواحی رود هیرمند، کابل و بامیان/ (253 ق / 867 م)

در آغاز کار، با قتل عمار خارجی و با شکستی که بر رتبیل، پادشاه محلی کابل وارد آورد، در تمام سیستان آرامش و امنیت برقرار ساخت (253 ق / 867 م).
چند سال بعد نیز که رتبیل، از دستش گریخت، به اتفاق برادرش عمرو، تا نواحی بامیان پیش رفت و او را دوباره دستگیر نمود و به این ترتیب کابل، بامیان و بخش عمده‏ای از نواحی هیرمند را به قلمرو خود افزود.
در دفع فتنه راهزنان خوارج هم توفیق قابل ملاحظه‏ای کسب کرد که مایه خشنودی اهل سیستان شد. این امر که توانست در این سرکوب، سرکردگان خوارج را کشته، دهکده‏های آنها را ویران و ایمنی را به راهها باز گرداند، او را در نظر اهل سیستان، به صورت یک قدرت آرمانی و یک پهلوان افسانه‏ای درآورد.


تصرفات یعقوب برای استحکام امارت سیستان

او در آغاز کارش، برای آن که مخالفت کسی را از متشرعه عصر که حفظ عهد و پیمان عباسیان را شرط مسلمانی می‏دید، بر نیانگیزد، خطبه ولایت را به نام خلیفه خواند و در عین حال ذکر نام خلیفه به معنی اعلام پایان قدرت خوارج بود که در دوران غلبه آنها، هیچ ذکری از خلیفه به میان نمی‏آمد. اما خاتمه دادن به قدرت خوارج، به معنی تسلیم ولایت به عمال خلیفه نبود.
یعقوب به فرمان خلیفه، در دفع خوارج نکوشیده بود تا با خاتمه دادن به قدرت آنان، ولایت را تسلیم خلیفه و عمال طاهری او نماید. به علاوه، اقدام او به تسخیر بست، پوشنگ و هرات، که تحکیم امارت سیستان، آن را برایش الزامی کرده بود، از جانب طاهریان و از دیدگاه خلیفه، اعلام تمرّد تلقی می‏شد که این امر نگرانیهای بسیاری را در نیشابور و بغداد سبب شد.
در بازگشتن از هرات، از جانب مخالفان سوء قصدی علیه وی انجام گرفت که از پیش نرفت، اما پناه دادن به سوء قصد کنندگان از جانب محمد بن طاهر، دست پنهان طاهریان و خلیفه را در این اقدام رو کرد.


تصرفات یعقوب در کرمان و شیراز/ 254 ق./ 868 م.

با این حال، یعقوب بدون توجه به آن که، توسعه قلمرواش در سیستان بدون حکم خلیفه، «عصیان» بر ضد خلافت اسلامی محسوب می‏شود، کرمان را نیز به قلمرو خود افزود (254 ق / 868 م).
همچنین منطقه فارس را بدون آن که لشکر کشی‏اش به آن خطه موجب خونریزی شود، از چنگ علی بن حسین، عامل خلیفه بیرون آورد و به این ترتیب فاتحانه وارد شیراز شد.

منشور حکومت طخارستان از سوی خلیفه برای یعقوب

پس از این واقعه خلیفه عباسی که می‏خواست با واگذاری یک حکومت رسمی، عصیان و سرکشی او را که شامل اقدام خود سرانه‏اش در فتح هرات، کرمان و فارس می ‏شد، فرو نشاند و همچنین او را خواه ناخواه، تابع و خراجگزار خویش سازد، به تلقین و الزام برادر خود، موفق، عاقبت حکومت کابل، بامیان، سند و طخارستان را به موجب حکم و فرمانی رسمی به او واگذاشت. اما یعقوب به این واگذاری، که تنها شامل قسمتی از متصرفاتش می‏شد، وقعی ننهاد و از آن بابت نیز خرسندی نشان نداد.
قیام یعقوب، از همان ابتدا، شورشی بر ضد دستگاه خلافت و علیه حکومت دست نشانده آن در خراسان بود و این همان چیزی بود که خلیفه نمی‏توانست مورد بخشایش قرار دهد.

لشکر کشی یعقوب به خراسان و بر انداختن طاهریان/ 259 ق./ 873 م.

خلیفه گهگاه کوشش می‏کرد تا یعقوب را با واگذاری یک حکومت محدود، راضی و قانع سازد، در مقابل یعقوب به هیچ وجه مایل نبود تا در بسط قدرت و قلمرو خود، در هیچ جا متوقف شود. از این رو، خود را ناچار به تسخیر خراسان و بر انداختن طاهریان دید.
چون برای انجام این اقدام بهانه پناه دادن سوء قصد کنندگانش را هم در دست داشت، از نخستین فرصت، برای درگیری با محمد بن طاهر استفاده کرد. اطرافیان محمد هم که از جانب او مأیوس و از حکومت سست بنیادش ناخرسند بودند، وی را به تسخیر نیشابور دعوت کردند. به این ترتیب با ورود محمد بن طاهر به نیشابور و توقیف او و بعضی از نزدیکانش، یعقوب به حکومت طاهریان خاتمه داد (259 ق / 873 م) و به این شکل خراسان را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.

علویان طبرستان مخالف خلیفه و یعقوب لیث

در طبرستان ، حکومت علویان که مخالف خلیفه بودند ، نیز به سوء قصد کنندگان یعقوب پناه داده بودند «260 ق / 873 م»، با این وجود وی موفق به بر انداختن علویان نشد.
اما آمل و ساری را گرفت و بدین گونه تقریباً وارث تمام قلمرو طاهریان شد.


لشکر کشی یعقوب به بغداد ، تختگاه خلیفه معتضد/ 262 ق/ 876 م.

خلیفه چون دست اندازیهای یعقوب را بر این نواحی، غاصبانه و به منزله اعلام عصیان تلقی می‏کرد، از این رو در نزد عده‏ای از حاجیان که از طریق بغداد عازم بازگشت به خراسان و سیستان بودند وبه حضور خلیفه بار یافته بودند، یعقوب را یاغی خواند و لعن کرد ودر عین حال مردمان آن نواحی را به مبارزه علیه وی برانگیخت(261 ق/ 874 م).
این اقدام خلیفه باعث تیرگی بیشتر روابط میان آنها شد و موجبات لشکر کشی یعقوب به بغداد را فراهم کرد.

یعقوب پس از تسخیر مجدّد فارس، به خوزستان لشکر کشید، اما به هر دلیلی که بود پیشنهاد صاحب الزنج، علی بن محمد، سر کرده سپاه غلامان یاغی را که از مدتها پیش «حوالی 255 ق / 869 م» بر ضد خلیفه و خلافت به پا خاسته بودند، برای همکاری نپذیرفت. در این ایام در بین پیروان صاحب الزنج، غیر از بردگان شورشی، عده‏ای از غلاه شیعه و عناصری از خوارج و خرم دینان هم وارد شده بودند.
بالاخره یعقوب از طریق اهواز عازم بغداد شد و تا نزدیک واسط پیش رفت. در دیر العاقول - ناحیه‏ای بین واسط و بغداد - که بین او و سپاه موفق، برخوردی روی داد که نخست سپاه خلیفه شکست خورد، اما چندی بعد، چون سپاه خلیفه آب دجله را به روی لشکرگاه یعقوب لیث سر داد، یعقوب ناچار به عقب نشینی شد (262 ق / 876 م) و از پیشرفت باز ماند.


مرگ یعقوب لیث/ 265 ق./ 879 م.

در این میان، یعقوب رویگر بیمار شد و در انتظار بهبودی و به قصد تجدید تدارک جنگ به جندی شاپور در خوزستان بازگشت. اما در همان حال و در مقابل، خلیفه را تهدید به از سرگیری جنگ نیز نمود. با این اوصاف، اجل مهلتش نداد و پیش از آن که برای جبران این عقب نشینی، چاره اندیشی کند، به بیماری قولنج از پای درآمد و چشم از جهان فرو بست (شوال 265 ق / ژوئن 879 م).

شعر انتخابی هفته  (شهر من)

اینک برای انتخابی این هفته سرودۀ را تحت عنوان شهر من از جناب استاد محمد کاظم کاظمی انتخاب نموده ام که امید وارم به همان اندازۀ که من از خواندن و شنیدن این شعر لذت میبرم شما نیز لذت ببرید.

شهــر من

شـــــام است و آبگينهء رؤيـــــاست شهـر من‌

دلخـــــواه و دلفـــــــروز و دل‌آراست شهر من‌

 

دلخــــواه و دلفــــروز و دل ‌آراست شهر من‌

يعنی عـــروس جملهء دنيـــاست شهــــــر من‌

 

از اشكهــــــــای يخ ‌زده آيينــــــه ساختــــــه‌

از خـــــون ديده و دل خود خينــــــــه ساخته

انــــــــدوهگين نشسته كـــــــــه آيند در برش‌

دامادهای كور و كـــــل و چـــــــاق و لاغرش‌

----------------------

دنيا برای خـــــــــام‌ خيالان عوض شده‌ است‌

آری، در اين معامله پالان عـــوض شده است‌

 

ديروزمــــان خيـــال قتـــــــــال و حماسه‌ای

امــــــروزمــــــان دهانی و دستی و كاسه‌ای

ديروزمان به فـــــــرق برادر فـــرا شـــــدن‌

امروزمان به گـــــــــور برادر گــــــدا شدن‌

 

ديروزمــــــان به كــــــــورهء آتش فرو شدن‌

امروزمــــان عـــــــــروس سر چارسو شدن‌

 

گفتيم سنـــگ بـــــر سر اين شيشه بشكنـــــد

اين ريشه محكـــــم است‌، مگـــر تيشه بشكند

 

غافل كه تيشه مــــــــی ‌رود و رنده می ‌شود

با رنــــــــــده پوست از تن ما كنده می ‌شود

 

با رنده پوست مــــــــــی ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌

قربان دوست مــــی ‌شوم و دم نمــــــــی زنم‌

----------------

ای دوست‌! اين سراچـــــــه و ايوان مباركت‌

يوسف شدن بـــــــــه وادی كنعان مبــــاركت

يك سالم و عصاكش صد كــــــور و شل شدن‌

ميراث‌ دار مــــــردم دزد و دغـــــــــل شدن‌

 

سهم تو يك قمــــــار بزرگ است‌، بعد از اين‌

چوپان‌ شدن به گلّهء گـــرگ است بعد از اين‌

 

يا برّه مـــــی ‌شوند و در اين دشت می ‌چرند

يا اين كــــه پوستين تـــــــو را نيز می ‌درند

 

حتی اگر بــــــــه خـــــاك رود نام و ننگشان‌

اين لقمه‌هــــــای مفت نيفتــــــــد ز چنگشان‌

 

شايد رها كنند همـــــــه رخت و پخت خويش‌

اما نمـی ‌دهنـــــد ز كف تخت و بخت خويش‌

 

دستار اگر كـــــــه در بدل هيچ مـــــی ‌دهند

شلوار را گــــرفته به سر پيچ مـــــــی ‌دهند

 

سنگ است آنچه بـــــــــايد شان در سبد کنی

سيلــــــی است آنچه بايد شان گــــوشزد کنی

-----------------------

ای شهــر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌

يا با تمـــام خــــويش‌، مهيای رنـــــــده باش‌

 

اين رنده مـــــــی ‌تراشد و زيبات مــــی ‌كند

آنگه عروس جملهء دنيـــــات مـــــی ‌كنـــــد

 

تا يک دو گوشواره به گـــــــــوش تو بگذرد

هفتاد ملت از بـــــر و دوش تـــــــــو بگذرد

--------------------------

صبح است و روز نو بــــه فراروی شهر من‌

چشم تمــــام خلق جهــــــــان سوی شهر من‌

 

سرودۀ محمد کاظم کاظمی

معذرت خواهی

دوستان !

مدتی میشود که به دلیل عدم دسترسی به انترنت نتوانستم به وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها رسیده گی نمایم ، امیدوارم معذرت بنده را پذیرا با شید.

ناگفته نماند که مطالب جدیدی نیز در رابطه به نیمروز در دست دارم که در آینده آنها را تحت نام رویدادهای اخیر نیمروز خدمت تان ارایه خواهم کرد.

 

با تشکر ، مدیریت وبلاگ

شعر انتخابی هفته

خوانندۀ دوست داشتنی!

در انتخابی این هفته با شعری دیگری تحت عنوان صیاد آزادی از شرف الدین شمس در خدمت تان هستم امید وارم از خواندن آن لذت ببرید.

 صیاد آزادی

برو صیاد آزادی

بپرهیز از گلوی ما

که در آن صد هزاران نعره و فریاد مدفون است

دراینجا بس که دل ها از فشار ظلم تو خون است

ازین ماتمگه ما دست و پا برکش دگر صیاد آزادی

بپرهیز از گلوی ما

گلوی ما که زیر تیغ تو از درد می نالید

و تیغ ظلم تو بر خود سری های تو می بالید

و استکبار دنیا دست خود بر پشت ننگین تو می مالید

ای صیاد آزادی

به پایان آمد آن شب ها

و اینک مرغ آزادی

دگر از آن قفس بر کوری چشم تو بیرون است

برو صیاد آزادی

دگر این مرغ آزادی

به اوج قله ها رفته

و دود و آتش این حمله های انتحاری ات

نمیگرد پرو بالش

کنون دیگر بپرهیز از گلوی ما

که از اعماق آن فریاد در خون خفته برپاشد

سواران سپاه عشق و آزادی

زعمق گرد خاک دشت نومیدی هویدا شد

برو صیاد آزادی

دگر هرگز صدای درگلو مدفون نمی ماند

و تو از این صدا پرهیز کن صیاد آزادی

که امواج صدای ما به جانت چون شبیخون است

و چون شمشیر گردان از نیام خویش بیرون است

  

تاریخ سرودن – 8/1/1386

شهر تاریخی زرنج

عزیز خوانندۀ این وبلاگ!

مدتیست که میخواهم در رابطه به شهر زرنگ پایتخت سیستان قدیم یا مرکز شهر زرنج امروزی و تاریخ آن اطلاعاتی بدست آرم تا این دیار رابصورت بهتر وکامل تر بشناسیم. بعد از جستجوی زیاد اگر چه نگاشته های زیادی را درسایت های ایرانی بدست آوردم  که در رابطه به سیستان وشهر زرنگ نگاشته شده بودند ولی من دنبال چیزی بودم تا از نویسنده گان خود مان باشد که در نتیجه  نوشته های از آقای (سیدهمایون شاه عالمی) توجه مرا جلب کرد.

به امید یاری خداوند متعال در آینده نه چندان دورمعلوماتی کلی را درباره این دیار از کتاب تاریخ سیستان که نوشتۀ محمد اعظم سیستانی میباشد خدمت تان ارایه خواهم کرد.

زرنج 

نویسنده:  سید همایون شاه (عالمی) ۹ اگست ۲۰۰۹م

اوضاع جغرافی زرنج

از ماخذ که اکنون موجود است میتوان تا اندازه ی وضعیت عمرانی و آبادانی شهر تاریخی زرنج را تعیین کرد ، این شهر قرار بیان جغرافیون در هفتاد فرسخی فرج واقع و از جارو سمت کرمان شش فرسخ راه داشت و مسافت آن تا هرات 60 فرسخ بود. ابن حوقل گوید: که نهر (هند مدن) هلند قریب یک فرسخ از شهر سجستان میگذرد و در اوقاتی که آب زیادت باشد از این شهر تا بست رفت و آمد سفالین جاری است. اشکال اعلام مسافت بین کراویه و زرنج را سه فرسنگ و تا فره سه منزل و بر راه هرات اواخر حدود سیستان را (کو ستار مینویسد که دو منزل از فره (فراه) بعُد داشت و از آنجا حدود جانان از لو احق اسفار آغاز میشد.

 

 گوشه ی از شهر امروزی زرنج

 شهر زرنج خیلی بزرگ بوده حصنی و خندقی داشت ابنیه آن خشتی و گلی بود زیرا که چوب آن را (کویه ) میخورد و بنای  ِ چوبی در آنجا دوامی نداشت .

حدود العالم زرنگ را چنین میستاید:

شهری بالاحصار است و پیرامون آن خندق است که آبش هم از وی براید و اندر وی رود ها است و اندر خانه های وی آب روان است و شهر او را پنج در است از آهن و ربض و باره دارد و او را سیزده در است و گرمسیر است و آنجا برف نبوَد.

در های شهرستان

بدان که شهر زرنج شارستانی داشت که تنها این شارستان به اندازهء چند شهر بود که آنرا مدینة العذرا  میگفتند. و در اطراف شارستان ربضی و خندقی بود: آبهای شهر در آن خندق میریخت. شارستان زرنج حصنی و خندقی داشت و ربض را نیز سوری بود.

شهر های قدیم ما عموماً دارای سه حصه آبادانی بودند، اول کهندژ که معرب آن (کهندز) (قندوز) است که در بین همه آبادانی ها واقع و از قلعه و گاهی خندقی هم میداشت، دوم شارستان که بعد از قلعه و خندق کهندز بر دور  ِ آن عمران میشد و دارای عمارات خود شهر می بود این شارستان  را هم حصنی و خندقی احاطه میکرد و به اصطلاح پارسی (اندرون) میگفتند ، بر گرداگرد شارستان ربض میبود و به فتحین که به پارسی (بیرون) نامیده میشد و ربض هم حصنی محکم و خندقی میداشت از اشارات جغرافیون برمیآید که زرنج  ِ ما دارای کهندژی نبود و شاید ارگ بجای آن بود البته شارستان و ربضی داشت که شرح آن داده شد.

تفصیل پنج دروازه آهنین شارستان را جیهانی و اصطخری چنین نگاشته اند:

1- در  ِ نو: متصل  ِ در  ِ دوم

2- در  ِ کهنه: (عتیق): نزدیک در نو که این هر دو دروازه غالباً طرف غرب شهر بود و از آن به پارس میرفتند و بنا بر آن، در ِ کهنه  در ِ پارس هم نامیده میشد. که امیر(خلف) در سال (360 هجری) آنرا غارت و ویران کرد.

3-  در  ِ کرکویه: که از آنجا بسوی کرکویه و خراسان میرفتند و غالباً طرف شمال بود.

4 -  در  ِ نیشک: که از آنجا به بُست روند ولی در نسخه ی اشکال العالم (رامسک) نوشته شده که سهو کاتب است چه نیشک از رساتیق سیستان بود و در این دروازه جای بود بنام کدهء در نیشک در آنجا از مردم پذیرائی میشد.

5- در  ِ طعام: که از آنجا به روستا روند و آباد ترین در ها در ِ  طعام است این دروازه در کتب تاریخ زیاد ذکر میگردد مثلاً تاریخ سیستان در نکات متعدد آنرا میاورد.

منهاج السراج مورخ دوره غوری که به سال (603یا 613 هجری) به شهر زرنج سجستان رفته بود از مشاهدات خود گوید که ((در ِ طعام به جنوب شهر واقع و بیرون آن موضعی بود که آن را ریگ گنجان میگفتند و در جوار آن موضع بر سر بلندی قصری خرابی (موجود) است و یعقوب لیث از این جا به فتح شهر و تاسیس شاهی متوجه شده بود.

نهر های شهر  زرنج:

شهر زرنج آب های جاری و روانی داشت که نهر های را از رود هیرمند کشیده بودند. ابن نوقل به انهار جاریه ی زرنج اشارتی میکند که در میان خانه های آن شهر جاری بود. این جوی ها بنام های دروازه ها معروف شده که از آن شهر میآمد. مثلاً:

جوی کهنه ، جوی  ِ در  ِ نو ، جوی  ِ  در  ِ طعام .

آبهای این جوی ها را نیز میتوان از این عبارت کتاب منسوب به جیهانی تخمین کرد و اندازه ی جوی ها  چون جمع شود آسیا وار باشد.

آبهای که از این سه جوی شهر زرنج میآمد. نزدیک مسجد جامع دو حوض کلانی داشت که آب روان درون آن میرفت و باز بیرون میآمد و در سرای ها و خانه ها و سردآبه های مردم  ِ شهر جاری میشد و بیشتر سرای های شهر و ربض از آن مستفید میگشت و این آب های جاری در شهر زرنج بوستان ها را تشکیل داده که از در ِ پارس تا  در  ِ مینا  به مسافت نیم فرسنگ بهم پیوسته و بازار ها را هم سر سبز و سیراب میساخت.

به اصطلاح آن وقت هر یکی از این نهر های سه گانه را بنام همان دروازه رود هم میگفتند مثلاً رود  ِ طعام که از هیرمند کنده شده و به در  ِ طعام میگذشت و آن نواحی شهر را سر سبز میکرد. علاوه بر آن بنام ( اب) بزبان نهری در شارستان ضبط شده که خانه میر ارتاشی  بر لب  ِ آن بود و این آب هم غالباً از هیرمند میآمد.

بازار های زرنج

از جمله بازار های شهر زرنج اسواقی که گرداگرد مسجد جامع اندرون ربض واقع بود بغایت آبادان بود لیک بازار های بیرون ربض آنقدر آبادانی نداشت عمر و لیث بازاری را بنا نهاده بود که بنام وی شهرت داشت و عایدات این بازار را بر مسجد و بیمارستان وقف کرده، این بازار نهایت مشهور و خیلی گرم بود .

چنانچه هر روزه اجرت دکانهای آن تا یک هزار درهم میرسید. ابن حوقل نیز بازار عمر و لیث را به همین صورت تذکر میدهد و پدید میآید که بازار عظیمی بوده و عواید آن هم روزانه هزار درهم.

دیگر از بازار های شهر بنام  بازار سراجان یاد میشد و سرّاج ظاهراً زین ساز است.

نوت: سَراج به معنی روشنی و چراغ و اما سِراج) به معنی کسیکه زین  ِ اسب  میسازد. (عالمی)

تا کنون هم رسته سرّاجان در بازار های آن بوده و در این بازار یمین الدین بهرامشاه ابن حرب از طرف فدایی ملا حده  به قتل رسیده بود.

بازار دیگری که به ما معلوم است بازار نو نام داشت و شاید به در  ِ نو شهر زرنج مربوط بود این بازار به سال (315 هجری) در ماه ربیع الاول سوخت.

 ---------------------------------------------------------------------------

ماخذ: جغرافیای تاریخی افغانستان نوشته مرحوم علامه حبیبی

زرنج مرکز ولایت نیمروز شهریست با جمعیت هفتاد هزار نفر در جنوب غرب افغانستان. شاهراه ارتباطی با شهر لشکرگاه در شرق با فراه در شمال و با زابل ایران در غرب دارد.

زرنج شهر پر اهمیت از لحاظ راه تجارتی میباشد.

هشتاد در صد مردمان زرنج بلوچ ها اند اما در حدود 13 در صد پشتون و هفت درصد تاجیک (دری زبان) نیز دارد.

زرنج باستان را (سارنگ) میگفتند که بعد ها در دوران هندویزم و در لسان سانسکریت این شهر را (زرنگ) گفته اند ولی تلفظ امروزی این شهر (زرنج) است

توجه شما را به معلومات مفصل از کتاب (جغرافیای تاریخی افغانستان) نوشته مرحوم حبیبی در خصوص شهر (زرنج) جلب میکنم:

از جغرافیون قدیم یونان (سترابون) و همچنان (پلینی) از اقوام آریایی که در گهواره آرین یعنی وطن ما ، حیات داشتند (درانجی) و زرانچی) را نام برده اند.

 دیوار های بجا مانده از زرنج باستان

بطلیموس و اریان دو مورخ و جغرافیا دان دیگر هم از این اقوام ذکری دارند و مسکن آنها را هم خاک سیستان تعین کرده اند.

محققین گویند:

که در زبان اوستا (زریه) و ( زرایو) یا (زرنگه) معنی دریا داشت و دریه در فرس قدیم و زریا در پهلوی از همین ریشه است که اکنون دریا گوئیم. به هر صورت در نجیانای قدیم یا زرنگاه که در کتیبه داریوش آمده نام های قدیمی سیستان است و زرنگ که مرکزیت قدیم آن خطه بود در عصر اسلامی(زرنج) گردید.

نوت : چون در زبان عربی حرف ( گ) وجود ندارد اکثر جا ها حرف (ج) عوض (گ) استفاده شده و چون کتابت به زبان عربی بوده به مرور زمان حتی تلفظ تغییر خورده چنانچه (زرنگ) = زرنج  و گوزگانان= جوزجانان و فعلاً آن را جوزجان گویند. (عالمی)

 قسمتی از کتیبه های داریوش

اکنون خرابه های این شهر تاریخی در اطراف ولسوالی نادعلی ولایت هلمند (سیستان افغانستان) موجود است.

نوت: ضبط نامهای مختلف این منطقه قرار ذیل است :

کتیبه داریوش: زرنگ- هر دوت: سنگن ساگارتی ، سترابن: درنگیانا، ایزیدر:درنگیانا ساکاستین، آمی بان : درنگیانا ، اوستا: های ترمنت.

شهر تاریخی زرنگ یا زرنج در اوایل دور اسلام  شهرت بسزائی داشت.

از مضمون شعر پهلوان امیر کرور سوری پدید میاید که زرنج در قرن اول اسلام به همین نام معروف بود و از نگارش { "بلاذری" تاریخدان و جغرافیا دان معروف قرن دوم هجری متولد بغداد} نیز آشکار میگردد که بعد سال 30 هجری عبدالرحمن بن سمره به زرنج سجستان آمد و با مرز بان  آنجا مصالحه کرد و بعد از شهادت حضرت عثمان (رض) که( در آنوقت) امیر بن احمر در زرنج بود اهل آنجا شوریده و وی را به دار کردند، و بعد از آن در عصر حضرت علی (رض) دوباره مرز بان زرنج صلح نمود. و از اشارات بلاذری چنین برمیآید که در آن عصر ها نفوذ حکمرانی "رتبیل" های کابل و زابل تا زرنج و سیستان میرسید.

نوت: نظر به تحقیقات کاملاً واضح است زمانیکه اسلام در سر زمین افغانستان و مخصوصاً کابل رسید مردم اهل کابل اهل هنود بودند و پادشاه کابل نیز هندو بود نمیدانم چرا بعضی از مورخین این مطلب را می پوشانند در حالیکه حقیقت بالاخره آشکار میگردد،" آسه مائی" نام معبدی است که هنوز هم در زیر برج تلویزیون در کوه آسمائی موجود است و فعلاً در پائین کوه آسمائی نزدیک تعمیر سابق سره میاشت یک  "درمسال " بزرگ موجود است.

جالب اینکه من آنجا رفته و با (پندت) نشسته و سر صحبت را آغاز کردم وی گفت میدانی چرا حکومت سردار داوود تباه شد؟ گفتم  تو بگو . او معتقد است(( چون برج تلویزیون را بالای معبد اهل هنود ایجاد کرد در حالیکه مردمان اهل هنود تزرع کردند تا مگر او را باز دارند ولی معقول نیفتاد ازین رو آسه مایی او را تباه کرد)).

 اگر چند گفتار "پندت" عقیده شخصی وی است اما حرمت به آثار و ادیان دیگران از جمله احکام مهم مسلمانان است.

به هر حال میخواستم عرض کنم که پادشاه کابل (رتبیل مهاراجا) بود و " رتبیل" در زبان هندی به معنی ( گاو کراچی)  ویا  ( گادی  که توسط گاو ها انتقال داده میشوند) چون شاه کابل ( گادی مفشن و مزیّن داشت مشهور به (رتبیل مهاراجا) بود در حالیکه نام دیگری هم داشت و من هنوز هم تحقیق میکنم تا اگر اسم اصلی این پادشاه را بیابم .

نام های زیادی به زبان هندی در کشور ما موجود است بطور مثال (لوگر= لو گهر) گردیز = گهر دیز، وردک = به معنی همواری چنانچه میدان نیز همین نواحی را گویند.

همینطور که آریایی ها از آن سمت آمو دریا آمده و معنویت خویش را درین مناطق آوردند بدون تردید از هندی های قدیم از هر نگاه متاثر نیز شدند و این مسایل را مرحوم علی احمد کهزاد نیز در کتاب معروف " بالاحصار" شرح داده است که در آینده بشما مفصل معلومات خواهم داد همچنان آرزو دارم آنانی که خلاف آنچه نوشتم ثبوت و اسنادی دارند لطف نموده و بنویسند تا اذهان ما روشن شود.  (عالمی).

رجوع به اثر زنده یاد حبیبی

قشون عرب از رسیدن به قصور زرنج مفتخِر بوده و عبیدالله بن قیس در مدح مصعب بن الزبیر گفته است:

جلب الخلیل من تهامته حتی     بلغت خیله قصو  و  زرنج

مورخین اسلامی راجع به بنای این شهر روایات مختلفی دارند که از آن جمله عبدالله بن المقفع در سیر الملوک  ِ خود بانی آنرا ذولقرنین میداند.

قدامه بن جعفر بغدادی گوید که زرنج قصبه سیستان است و در وقت صلح عایدات آن یک لک درهم ، و اسکندر بانی  ِ هرات و زرنج است ابن خرداذ نیز زرنج را از مداین سجستان نوشته و میگوید که از آنجا تا ملتان دو ماهه راه است البیرونی نیز زرنج را از بلاد سجستان میشمارد. و بحد از آن در تحدید نهایات اماکن گوید:

که ابوالحسن احمد بن محمد بن سلیمان زرنج را رصد بست ، و بر خلاف دیگران عرض آنرا (ل – نب) تعیین کرد.

ابوالفدا (متوفی 732 هجری) به حواله بن حوقل نگاشته: که مرکز سجستان بیشتر رام شهرستان نام داشت بعد ازینکه این شهر کهن ویران گردید بجای آن زرنج تعمیر شد.

این روایت در قدیمترین کتاب جغرافیا (اشکال العالم) که منسوب به جیهانی وزیر بزرگ سامانی است نیز تائید میشود و در ترجمه پارسی (دری) نسخه قلمی آن چنین آمده:

و شهر قدیم ایشان در ایام پادشاهان عجم به موضع دیگر بوده است و راه کرمان بدست راست کسی که از سیستان به کرمان رود بر مقدار سه فرسنگ ( یک فرسنگ مساوی 6.24 کیلو متر) و بعضی بنا های آن هنوز پیداست و نام آن شهر (رام شهرستان) بوده است و میگویند جوی سیستان که به آنجا میرفت ناگاه بریده شد و آب از آنجا باز ماند و آن شهر بی آب ماند مردمان از آنجا تحویل کردند.

خلاصه: طوریکه گذشت زرنج از بلاد بسیار معروف سجستان بشمار میرفت و در دوره اسلامی بعد از آنکه در عصر حضرت عثمان (رض) فتح شد تا عصر خلفای عباسی همواره حکمرانان از دربار خلافت به سجستان فرستاده میشد. که تاریخ سیستان آنرا مفصل شرح میدهد.

آخرین حکمران عرب که در زرنج به دست یعقوب بن لیث بن معدل بن حاتم بن ماهان اسیر آمد، درهم بن  لنضر بود که بعد از حبس وی مردم سجستان اعلان استقلال ملی داده و روز شنبه 25 محرم سنه (247 هجری) با یعقوب بیعت کرده او را به پادشاهی برگزیدند. یعقوب بعد از کارنامه های درخشان و فتوحات زیاد از جهان رفت و بعد از او عمر و لیث برادرش در شوال 265 هجری به قدرت رسید.

و در ربیع الاول 280 هجری در نزدیکی بلخ با اسماعیل بن احمد سامانی پیکار داد و دستگیر شد ویرا به بغداد فرستادند . دو سال پس در حبس آنجا درگذشت.

بعد از او از دودمان صفار چندین نفر در داخل سجستان حکمرانی کردند و در سال (298) هجری احمد با اسماعیل سامانی سجستان را به امپراطوری سامانی الحاق کرد و به (سیمجوری دوانی) حکمرانی آنجا را داد.

با وجود آن هم بقایای دودمان صفار در سیستان بوده و ابو جعفر احمد بن محمد  نواسه طاهر بن محمد بن عمر و از طرف آل سامان در حدود (309 هجری) به حکمرانی سیستان نایل آمد. بعد از او ابو احمد خلف بجایش نشست و در سال 376 هجری با سبکتگین معروف درآویخت و با هم صلح کردند.

بعد از این زرنج و سجستان در سال 393 هجری از طرف سلطان محمود غزنوی تسخیر و خلف مذکور گرفتار آمد و در اواخر همین سال روز جمعه 15 ذیحجه 393 هجری بود که عساکر محمودی به فتح ارگ (اوک) زرنج نایل آمدند و به قول مولف سیستان روز محنت و بدبختی این منطقه معمور که در عصر صفاریان شهر آبادان تر از آن نبود و دارالدوله گفتندی از این وقت آغاز شد.

تا عصر مودود سجستان در تصرف آل سبکتگین ماند ولی بعد از آن حکمرانان سلجوقی بر وی غلبه جستند و هم گاهی پادشاهان غوری و امرای محلی را بر آنجا تصرفی بود سلاطین آل کرت و امرای محلی بتخت امر پادشاهان و مغول در سجستان مدتی بودند چنانچه منکوقا آن در 653 هجری ملک شس الدین کرت (644-676) هجری را به سیستان گماشت و چند سال بعد در (659 هجری) ملک نصیر الدین بفرمان هلاکو خان به سیستان آمد و شمس الدین کرت را از آنجا بیرون کرد.

در سال 663 هجری امرای بزرگ مغول مانند باغو وارس نوین با دروازه هزار سوار بسوی سجستان متوجه شدند و در آنجا خرابی های زیادی نمودند و بسی از مردم سنجری و بلوچ و مجوسی را بقتل رسانیدند و چهل روز زرنج را محاصره کردند. بعد از این ملک تاج الدین ارسی ساه در آنجا تسلط یافت 666 هجری .

 خلاصه: تاریخ زرنج بعد از دوره مغول نهایت تاریک و بخون آلوده است و امرای محلی همواره تا عصر تیمور گورگانی و بعد از آن هم باقی بوده اند ولی زرنج تاریخی در همین ایام از عظمت خویش کاست و رفته رفته یکی از میان رفت و اکنون جز اطلال و تلهای خاکی از آن شهر یزرگ چیزی نمایان نیست. و خرابه های آن در طول چندین منزل پدیدار است.

کلیات وقایع تاریخی زرنج همین بود که در بالا اشارت رفت تفصیل آن در این جا تطویل کلام است بنا بر آن به همین قدر اکتفا شد.

 

استاد غلام دستگیر پیام


 

این پیام بچه هــــــای این دیــــار

تا فـــرازقــله هــای افتـــــــــخار

با خـــــدا و مـــیهن و آزادگــــــی

بسته ام پیمان و هستم اســتوار

                                              (استاد پیام)

 

 

 

 

دوستان عزیز!

امروز میخواهم شاعری دیگری را از دیار ماسه ها و حماسه ها برای تان معرفی نمایم که همیشه با اشعارش واقعیت های تلخ روزگار رابا حلاوت وشیرینی خاصی بیان نموده است.

آری.. استاد غلام دستگیر (پیام) فرزند حاجی ملا احمد که در سال 1332 در ولسوالی کنگ ولایت نیمروز دیده به جهان گشودند و در سال 1349 هجری شمسی از لیسه ابوداود سجستانی ولسوالی کنگ ولایت نیمروز فارغ گردید، تحصیلات عالی خود را در فاکولتۀ ادبیات پوهنتون کابل به سر رساند و در سال 1354 هجری شمسی ازپوهنتون کابل فارغ گردید. بعد از آن مدت 25 سال در ولایت کابل مشغول تدریس و معلمی در خدمت جوانان و نوجوانان هموطن خویش قرار داشتند و اکنون نیز در لیسه شیهد گل محمد ولایت نیمروز وظیفۀ مقدس معلمی را به عهده دارند.

به گفتۀ خود استاد غلام دستگیر(پیام) یک مجموعۀ قابل چاپ اشعار ایشان قبلاً در جنگهای خانگی کابل نابود گردیده است وتعدادی دیگر از اشعار شان هم اکنون آمادۀ چاپ میباشند. بخاطر اینکه با اشعار این شاعر معاصر نیمروزی بیشتر آشنا شوید نمونۀ سروده های ایشان راخدمت تان ارایه مینمایم و درآینده نیز با سروده های جدید ایشان درخدمت تان خواهم بود.

 بیا حافظ

 اگر در روزگار ما بودی حافظ و بیدل ها

آیا شعری سرودی خوش که بودی زیب محفل ها

کجا حافظ نشستی شاد کنار رود رکن آباد

چودیدی بحروموج خون و ناپیداست قاتل ها

چه میکرد این زمان حافظ چو میدید این چنین شوری

که انسانها بدراندی سرو سینه و پا دل ها

زره بر تن زدی حافظ و دلقش را سپر کردی

چو دیدی محتسب اینجا زند ما را مزایل ها

سخن خوانان و خوش خوانان به ملک دیگران رفتند

اگر بودی کنون (سینا) فتادی در سلاسل ها

زدی آتش به دیوانش اگر بودی کنون سعدی

که ویرانی چرا سرزد ازین اعلام و فاضل ها

کجاست استاد فردوسی خدای شعر حماسی؟

که بنوشتی دوصد دیوان زرستم ها و کابل ها

بیا حافظ کنون بنشان درخت دوستی اینجا

که ما خود جمله مسمومیم چشیدیم طعم حنضل ها

الایا ای والسعدی بخوان شعر بنی آدم

که شاید وارهد اکنون (پیام) از دام جاهل ها

همچنان شعر بیا ساقی یکی دیگر از سروده های استاد میباشد که در اردوگاه مهاجرین ولایت زاهدان کشور ایران سروده شده است که امیدوارم لذت ببرید.

بیا ساقی

 بیا ساقی بده جامی شنو آهسته نجوایم

بکن لطفی پیاپی ده بزن آتش به تقوایم

زبس دردم فراوان است طبیبم تو ای ساقی

به حلقم ریزخم می چو سیرم ها به رگهایم

مپرس از من که من کیستم نظربر صورتم بنما

به رنگ زرد من بنگر به این خشکیده لبهایم

مرا دردیست اندر دل علاجش کس نمیداند

که دردم درد سر نبود چو بنمائید مداوایم

به زیر بار رنج و غم کمر بنگر دو تا گشته

بیاور ساغر و مینا چو سازم زان عصاهایم

چو می خواهی شوی آگه زحال زار من ساقی

کنارم با دو خم بنشین رهایم کن زغمهایم

زمانی حور غلمان بود کنارچشمۀ کوثر

همه مهر و محبت بودچوبودی خلد ماوایم

نبودی غارت یغما ، هواپیما و استنگر

نبودی مردو زن شاکی که مگذارید اعدایم

نبودی کوله سنگی ها و اردو گاه و یا مرزی

نبودی چون پل چرخی همه زنجیر و پاهایم

نبودی چشم تر آنجا اسیرو یا غل و زندان

نبودی نوحه گر طفلی که گوید نیست آغایم

ولی افسون انسانها زیانش را نمی دانند

بجزرنج و پریشانی چه داد گندم به بابایم

پدرفرمان نبرد آنجا بهشتش را ازاو بگرفت

به جرم آن هوس رانی کنون رسوایی رسوایم

چو ساقی درد من بشنید (پیامی) خوش چنین دادم

تو و این درب میخانه من و آن ملک آبایم

  

تاریخ سرودن 1380 اردوگاه زاهدان – ایران

سرودۀ از نظام الدین شکوهی

دوستان! اینبار در موضوع شعر انتخابی هفته سرودۀ از آقای نظام الدین شکوهی شاعر معاصر افغانستان را انتخاب نموده ام که امیدوارم لذت ببرید.

نظام الدین شکوهی که در قریۀ شادمنه ولسوالی انجیل ولایت هرات به دنیا آمده است مقدمات تحصیلی خود را در همانجا سپری نموده است ، آقای شکوهی در سال 1355 به وادی شعر کشیده شده  و تا به حال این راه را ادامه داده است و از ایشان اشعارحماسی و انقلابی ارزشمندی در خاطره ها ثبت است.

سرودۀ را تحت عنوان گذر حادثه انتخاب نموده ام که خدمت تان ارایه مینمایم.

 

گذر حادثه

مدتی گشت که سیلی خور پاییزانم

مدتی شد که به دار سخن آویزانم

پوست از کلّه اگر کنده شود، خواهم گفت

هفت جدّ پدرم زنده شود، خواهم گفت

باز هم حیله به قرآن و خدا و دین است

باز هم نیزه و قرآنِ صف صفین است

سبزه ها نیست که برخاسته یا آشفته است

قدم آهسته گذارید که ماری خفته است

دل غربت زده وقت است به جیحون بزنید

صبح نزدیک خروج است، شبیخون بزنید

مرده صیاد، مترسید که جان می گیرد

دُم مار از پی مردن نوسان می گیرد

سنگر ار نیست به پشت سر هم بنشینید

ره دراز است، در این بادیه کم بنشینید

ننگ ننگ است کز این ورطه به ساحل نرسیم

دانه بسیار فشاندیم و به حاصل نرسیم

هله ای قوم که بر گریه ما می خندید

داد و فریاد کشم؟ یا دهنم می بندید؟

پوست از کله اگر کنده شود، خواهم گفت

هفت جد پدرم زنده شود، خواهم گفت

عشق را در گذر حادثه حاشا کردید

ما به بیغوله فتادیم، تماشا کردید

کوچه در کوچه ما جور عسس روییده است

ما نخود کاشته بودیم، عدس روییده است

ما نه زاریم و ضعیفیم، شما بنشینید

خود هماورد حریفیم، شما بنشینید

شعله، دیگر مفروزید که ما تبداریم

پاسبان برمگزینید که خود بیداریم

بگذارید که خود معرکه آرا باشیم

و از این معرکه بارآور فردا باشیم

 (سرودۀ نظام الدین شکوهی)

 

 

پیام تبریکی عیدسعید قربان

فرارسیدن عید سعید قربان سالروز اوج بنده گی و تجلی ایثار ابراهیمی، ندای عبودیت بشردربرابر خداوند و صدای رستگاری انسان را برهمۀ مسلمانان جهان مبارکباد میگویم.

عـــید آمد و عید آمد وان بخت ســــــــعید آمد

برگیر و دهل میـــــزن کان مــــــاه پدید آمد

عید آمده ای مجنون غلغل شـــــنو از گردون

کان معتمد ســــدره از عرش مجـــــید آمــد


 

رازق فانی - شاعر

دوستان عزیز!

قبل از هرچیز ازاینکه در ماه گذشته نتوانستم به وبلاگ سرزمین ماسه ها و حماسه ها به خوبی رسیده گی کنم امید وارم معذرتم را بپذیرید. و همچنان سلام جداگانه دارم خدمت دوست عزیزم اجمل جان که فعلاٌ در کشور هندوستان مشغول تحصیل میباشد و با حسن نیت و احساسات گرمش نسبت به زادگاهش (سرزمین ماسه ها و حماسه ها) یعنی نیمروزعزیز امید تازه و دلگرمی بیشتری را به من بخشید. جا دارد تا از همین طریق سلامهای گرمم را تقدیم شان کنم.

دوست عزیزم اجمل جان!

از نگاشته هایت دریافتم که احساساتت نسبت به نیمروز و وطن عزیزمان افغانستان سوزنده تر شده است و این حس تازۀ رادر وجودم زنده نمود وخاطرات گذشته ات را در من شعله ور ساخت، امیدوارم کورۀ احساساتت نسبت به وطن عزیزمان بلخصوص نیمروز فراموش شده گرم و گرمتر باقی بماند. دیار عیاران قدیم یعنی سیستان منتظر نهال های دست نشاندۀ خود میباشد تا بعد از تنومند شدن در زیرسایه هایشان در صلح و صمیمیت کامل زمان را سپری نماید. منتظر تان هستیم.

 و اما در رابطه به اشعار شرف الدین شمس ، در جریان هفته آینده اشعار جدید شمس و شاعران دیگر نیمروزی را خدمت تان قرار خواهم داد. با تشکر ، نظام الدین شمس

دوستان! مدتی است که میخواستم مطلبی را دررابطه به جناب آقای رازق فانی شاعر افغانی خدمت تان ارایه نمایم که نوشته های از آقای داکتر حمید (هامی) دررابطه به این موضوع  در سایت کابل پرس توجه ام راجلب کرد. امید وارم مطالعه نمائید.

 

محمد رازق فانی             

نویسنده داکتر حمید هامی

سه شنبه 24 آوریل 2007     

محمد رازق فانی از بلند نامان شعر دریست. او به سال 1322 خورشیدی در گذر بارانة کابل دیده به جهان باز کرد و به سال 1356 در رشتة اقتصاد سیاسی سند ماستری را از کشور بلغاریا به دست آورد. فانی به سال 1367 پس از دورة طولانی کار در ادارات مختلف حکومتی، کشور را ترک گفت و تا پایان عمر در ساندیاگوی کلفرنیا در ایالات متحده زنده گی می کرد.

با آن که از فانی، داستان، طنز و شعر در قالب های گوناگون به چاپ رسیده، اما او را بیشتر از غزل هایش می توان شناخت؛ چه او در غزلسرایی سبک ویژة خود را داشت.

ابوالمعانی بیدل می گوید:

معنی بلند من فهم تند می خواهد

سیر فکرم آسان نیست، کوهم و کتل دارم

ولی رسیدن به معانی بلند در غزلیات رازق فانی نیازمند عبور از کوه و کتل نیست و این می تواند یکی از ویژه گی های غزل او به حساب آید.

ویژه گی دیگر غزل فانی، همنوایی و هماهنگی مضمون از سر تا به پای غزل است. با این حال، غزل هایش چنان روان است که هیچ گونه تعمد را نمیتوان در آن حس کرد.

فانی شاعریست جامعه شناس که روح بیشترین غزلهایش را نیز همین جوهر آراسته است. گاه غزل های عرفانی او مولونا وار می آید و گاه هم طنز بر قلمرو شعرش حکمرانی می کند؛ با این همه، بیشترین غزل های فانی روحی جامعه شناسانه دارد.

از فانی این آثار به چاپ رسیده است: ارمغان جوانی، پیامبر باران، ابر و آفتاب، شکست شب، دشت آیینه و تصویر و پیامبران کاذب (مجموعه های شعر)، بارانه (داستان بلند)، آمر بی صلاحیت (مجموعة طنز).

راستش، فانی را از غزل "صدف" به بعد بهتر شناختم و دنبال کردم؛ بیجا نیست که این غزل در چندین طرز و آهنگ توسط چند آواز خوان افغانی سروده شده است.

نگفته نماند که غزل های فانی سبب گردید تا آهنگ های برخی از آوازخوانان از جمله وحید قاسمی، شادکام، اکبر نیکزاد، ظاهر هویدا و برخی دیگر به زودی زبانزد گردد. در این میانه وحید قاسمی بیشتر روی اشعاری از فانی آهنگ ساخته و از آن جمله است: طعنه بر خسته رهروان نزنید، ای شعر ای زبان گلوخوار دور دست، ایدل مرو سوی خطر گر میروی لرزان مباش و....

محمد رازق فانی به روز یکشنبه 22 اپریل 2007 برابر به دوم ثور 1386 با جهان فانی وداع گفت. وفات آن مرحومی ضایعة بزرگیست برای خانوادة اش و جامعة فرهنگی ما. بهشت برین جایش باد.

صدف

همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشد

به کرشمة نگاهش دل ساده لوح ما را

چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد

شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه

ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد

به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب

گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد

دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی

که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد

مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد

شرف الدین شمس شاعر جوان نیمروزی

دوستان!

 شرف الدین شمس شاعری جوانیست از ولایت نیمروز یا سرزمین عیاران قدیم. با اینکه معرفت کامل از گذشتۀ زنده گی وی دارم مایل هستم تا وی را از زبان خودش برای تان معرفی نمایم که در زود ترین فرصت اینکار را انجام خواهم داد و آقای شرف الدین شمس را بصورت کامل از زبان خود ایشان برای تان معرفی خواهم نمود.

 برای اینکه با اشعار این شاعر جوان بیشتر آشنا شوید چند نمونه ازسروده های ایشان را برای تان آماده نموده ام که امید وارم لذت ببرید. 

 

با تشکر 

 

غنچۀ نشگفته

 

لب گزیدم زتعجب که چرا

ناله تآخیرنشد

که هیولائی ستم را شکمش

زجگرسیرنشد

ساحل دیده لمید از اثر سیل سرشک

ذورق خستۀ درد

لیک ازآن تیرنشد

پهنۀ بادیه خشکید زبی دردی ما

جنگل و دهکده و باغ به خوابند هنوز

چشم بیدار جهان بین کور است

هرچه داریم بخوردیم مگر

شکم طایفه زان سیرنشد

غلغل ماتم دوشینه بیاد است هنوز

نالۀ کوکب رخشندۀ عشق

وحشت گنگ گران خوابی ما

گرو سیل سراب است هنوز

لیک با خنجر خسپیدۀ ما

شکم گرگ ستم چیر نشد

گرمی داغ بیابان ، عطش چلچله ها

کوشش کودک شادی به قیام

خندۀ مادر خشکیده لبان

سفر دیدۀ کم نور پدر

در تکاپوی مراد است هنوز

لیک با پنجۀ صیاد زمان

هیچگه دیو به زنجیرنشد

پرواز شاهین سرودۀ دیگری از شرف الدین شمس

دوستان تاریخ سرودن این اشعار را نمیدانم ولی این را میدانم که حدود دو یا سه سال قبل از امروز سروده شده اند.

سرودۀ ذیل نیز یکی دیگر از سروده های شرف الدین شمس است که امید وارم مطالعه نمائید.

 

پرواز شاهین

 

ما تا به قله های سعادت رسیده ایم

صد جام زهر را به شجاعت چشیده ایم

صد آه سرد و رنگ پریده به هر قدم

صد گونه جور حادثه از کینه و ستم

هر پله خوان وحشت و رخش نبرد ما

هر پله خوان آبله و یاد درد ما

هر پله تا قدم به ترقی گذاشتیم

در کورۀ تکبر دشمن گداختیم

هر پله نقش چهرۀ مردانۀ من است

میوند و یاد خواهر فرزانۀ منست

هرچند لاخ کوه و کمرپای ما درید

با هر صدای غول ستم رنگ ما پرید

صد بی ستون گریست ز فرهاد وعزم ما

صد دیو و دد خمید زفریاد و رزم ما

((ما در نماز حادثه مشهورگشته ایم))

((قاموس زخم و آبله را ما نوشته ایم))

هرگزنماز حادثه تحقیرمان نکرد

قاموس زخم و آبله تحقیرمان نکرد

تحقیر از سماجت اندیشه ها شدیم

هر بار از فراز سعادت رها شدیم

ما ساکنان گوشۀ هستی به هر قدم

قربانی ضرورت اندیشه ها شدیم

هرچند حادثات زمان سوخت جان ما

هرکس به عزم باطله افروخت جان ما

هرچند زارو خسته و مهجورگشته ایم

ازفرط حجم توطئه رنجورگشته ایم

آخر فراز قلعه ببوسید پایی ما

حک شد به لوح آبی توحید جایی ما

آخر به بام سبز سعادت فرا شدیم

وزقید و بند شوم اسارت رها شدیم

 

سرودۀ دیگری از شرف الدین شمس

 دوستان این هم سرودۀ دیگری از شرف الدین شمس شاعر جوان نیمروزی تحت عنوان هنگامۀ جاوید.

امیدوارم لذت ببرید.

 

هنگامه جاوید

 

شکوه غیرت من سایه بان عزت شد

به حلقه حلقۀ زنجیر درس عبرت شد

به ساحه ساحۀ توحید نور آه منست

به ریشه ریشۀ هر لاله تکیه گاه منست

اگرچه پای برهنه و خوارو زارم لیک

شکست لشکر دشمن زیک نگاه منست

وقاروشوکت افغانیم بجاه مانده

هنوزهیبت طوفانیم بجاه مانده

به عزم باطله هرگزدگر نخیزم من

و اشک مادر میهن دگر نریزم من

به خون آبله ها مرزعی که پروردم

دگر به آتش زاغ و ذغن نسوزم من

به قطره قطرۀ خون شهید گمنامم

به آخرین نفس هر جوان ناکامم

دگر نه نام تفنگ و نه جنگ میگیرم

و نی به گفتۀ هر هرزه رنگ می گیرم

محمد اعظم سیستانی

 محمد اعظم سيستانی

دوستان! اینبار میخواهم شخصیتی دیگری را از نیمروز بنام محمد اعظم سیستانی را برای تان بصورت مختصر معرفی نمایم که امیدوارم جهت شناختن وی مطلب ذیل را تا انتها مطالعه نمائید.      با تشکر

کانديدای اکادميسين محمد اعظم سيستانی در آغاز سال 1317 خورشيدی در يک روستای دورافتاده در ولايت نيمروز، در يک خانوادهً زراعت پيشه بنام شيراحمد ابن محمد يوسف ابن فيض احمد خان بارکزی پا به دنيای هستی گذاشت. پس  از فراگيری تعليمات مقدماتی در ولايت نيمروز به کابل رفت و شامل دارالمعلمين و بعد شامل پونخی ادبيات و علوم بشری گرديد و پس از فراغت از پوهنتون درآغاز سال 1966 ميلادی شغل معلمی را پذيرا شد.
سيستانی در اواخر سال 1980 م در اکادمی علوم افغانستان، در مرکز تحقيقات علوم اجتماعی، در انستيتوت تاريخ و ائتنوگرافی پذيرفته شد و در اواخر سال 1986 به درجه علمی سرمحقق و کانديدای اکادميسين نائل گرديد.
او از سال 1986 تا سال 1991 بحيث رئيس مرکز تحقيقات علوم اجتماعی در اکادمی علوم افغانستان اجرای وظيفه کرد.
سيستانی از سال های 1964 تا سال 2000 ميلادی آثار تحقيقی ذيل را به چاپ سپرده است:

1 ـ مالکيت ارضی و جنبش های دهقانی در خراسان در قرون وسطی، چاپ ا ع ا (اکادمی علوم افغانستان)، 1983 م.
2 ـ نظام بهره برداری از زمين در افغانستان قرون وسطی، طبع کميته دولتی طبع و نشر، 1982 م.
3 ـ  سيستان سرزمين ماسه ها و حماسه ها، (جلد اول، دوم، سوم و چهارم) چاپ ا.ع. ا. 1985، 1988، 1989 م.
4 ـ قيام های مردم افغانستان بر ضد نادر شاه افشار، طبع وزارت اطلاعات و کلتور، 1989 م.
5 ـ تأسيس دولت سدوزائی افغانستان در 1747 م.، طبع ا. ع. ا.، 1988.
6 ـ مردم شناسی سيستان، طبع ا. ع. ا.، 1989م
7 ـ  بررسی اوضاع سياسی ـ اجتماعی افغانستان از 1901 تا 1919 با انضمام دو مقاله ديگر از پوهاند هاشمی و داکتر عبدالله مهربان، طبع وزارت اطلاعان و کلتور، 1989م.
8 ـ سيمای رستم در شاهنامه، طبع ا. ع. ا.، 1990م.
9 ـ مناسبات ارضی و شيوه های برخورد مسأله زمين و آب در افغانستان سال های 70 و 80 قرن بيستم، طبع ا. ع. ا.، 1991م.
10 ـ مقدمه يی بر کودتای ثور و پيامد های آن در افغانستان، 1996م، سويدن.
11 ـ قيام های مردم افغانستان از قرن هشتم تا هژدهم ميلادی، 1999م، سويدن.
12 ـ دو نابغهً سياسی ـ نظامی افغانستان در نيمه اول قرن 19 ميلادی، 1999، سويدن (اين کتاب در ايران و پاکستان نيز تجديد چاپ شده)
13 ـ يک نگاه انتقادی بر جلد اول و دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، (مجموعه مقالات)، 2000، سويدن.
14 ـ خيزشهای مردم قندهار، هرات و سيستان بر ضد سلطه صفويان ايران از سال 1709 تا 1747 ميلادی، 2000م، سويدن.
15 ـ احمد شاه درانی موسس افغانستان معاصر، 2000م، سويدن.
16 ـ علامه محمود طرزی و نقش او در احيای مشروطيت و استقلال افغانستان، 2001 م، سويدن.
17 ـ نگاهی بر اوضاع اجتماعی افغانستان از طاهريان تا تيموريان، 2001 م، سويدن.
18 ـ بيست مقالهً دور غربت، 2001 م، سويدن.پ

دو اثر ديگر از سيستانی بنام های سهم سيستان در معارف اسلامی و پنج نمايشنامه (شامل: زمين، ضربهً سوم، رسوائی، پشيمان، و کاسهً صبر) قبل از چاپ از در حوادث سالهای اخيرکشور،  متأسفانه، از بين رفته است.

سيستانی افزون بر اين آثار مقالاتی دارد که در مطبوعات داخل کشور و مجله های افغانی چاپ خارج کشور به چاپ رسيده است.

شعر انتخابی هفته

سلام دوستان عزیز!

امیدوارم از هر ناگاه صحتمند باشید ، اینبار میخواهم شعری از مهدی اخوان ثالث رابرای تان بگذارم امیدوارم که مورد پسند تان قرارگیرد.

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان

سیاهی گفت
اینک من ، بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم … وای … این شاخک چه بی جان است و پژمرده…
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا

زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید
 
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر دروگر با لبخندی افسرده:
“فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد…”

خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگانم برخاست
باران است … هی ! باران
پس از هرگز … خدا را شکر … چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران

به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر … باید تحمل کرد
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را …

ولی باران نیامد…
پس چرا باران نمی اید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم

-“شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد “
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا
ولی باران نیامد
“پس چرا باران نمی آید ؟”
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
“ آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟ “
و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهر آگین
“فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد”

فرخی سیستانی

من قياس ازسيستان دارم که آن شهرمنست

 
وز پی خويــشان زشهرخـويشـتن دارم خــــبر

ابوالحسن علی بن جولوغ (قولوع) معروف به فرخی سیستانی (متوفای 429 ه. ق. به نقل از رشیدالدین وطواط در کتاب حدایق برگرفته از مقدمه دیوان فرخی سیستانی دکتر محمد دبیر سیاقی) که یکی از مشهورترین شاعران سده چهارم هجری است در خانواده ای به دنیا آمد که در دربار شاهان زندگی می کردند.  اما زندگی در دربار به کام آنان نبود چرا که پدر فرخی غلامی بیش نبود. به ناچار فرخی هم غلامزاده ای محسوب می شد که مجبور به اجرای خرده فرمایش های اهالی دربار بود.اما او به واسطه هوش و زیرکی سرشارش نواختن چنگ را فراگرفت و همراه با آموزش خواندن و نوشتن سرودن شعر را آغاز کرد.

طولی نکشید که علم حساب را در حدی که در آن روزگار برای ثبت درآمد و مخارج یک خانواده لازم بود آموخت. به خاطر این کمالات بود که او در خانه یکی از دهقانان استخدام شد. دهقانان در آن زمان افرادی صاحب مال و زمین بودند که با علم و ادب نیز آشناییداشتند و به شاعران و نویسندگان توجه و لطف می کردند.

دهقانی که فرخی در خانه او خدمت می کرد در سیستان می زیست.  فرخی ازحقوق دریافتی راضی بود تا اینکه ازدواج کرد . پس ازآن نامه ای به دهقان نوشت و در آن تقاضای افزایش دستمزد کرد. اما دهقان تقاضای او را نپذیرفت.

« نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله خود  در صفحه 36 تا 40 مطالبی را آورده که خلاصه آنرا ذکر می کنم :" ...او نزد دهقانی کار می کرد هرسال 200 کیل پنج منی غله دادی  و100 درهم سیم نوحی . او دختری از همین غلامان  امیر خلف  را به زنی گرفت و مخارج زندگی اش بیش از درآمدش بود . به همین جهت نامه ای به دهقان خود نوشت که: غله مرا 300 کیل و و سیم را 150 درهم کن تا خرج مرا کفایت کند ولی دهقان نپذیرفت . او برای تهیه هزینه زندگی روی به در بار حاکمان وقت آورد و به امیر ابوالمظفر چغانی والی بلخ از طرف سلطان محمود سبکتکین پیوست و در دربار محمود جای گرفت

دیوان فرخی دارای 8885بیت شعر است . 72 قصیده دارد که در مدح درباریان و بزرگان حکومت غزنوی است . او از شاعران بزرگ دربار غزنوي است.  بخش عمده ی قصايد فرّخي در مدح سلطان محمود و درباريان اوست. سلطان محمود را 12 بار ، مسعود بن محمود را سه بار و محمد بن محمود را سیزده بار مدح کرده است. غیر از قصیده ها ، 36 رباعی نیز دارد. ابیات پراکنده ای را نیز به او نسبت داده اند.

فرخی از قصیده سرایان برجستۀ شعر پارسی است که به عنوان نمونه از آن ابیاتی را میآوریم .

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

  نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هرروز جشنی باد و نوروزی 

و همچنان :

نیک اختیار کرد خداوند ما وزیر

زین اختیار کرد جهان سر به سر منیر

کار جهان به دست یکی کاردان سپرد...

اکنون جهان چنان شود از عدل و داد او

کاهو بره مکد مثل از ماده شیر شیر

گر در گذشته حمل غنی بر فقیربود

امروز با غنی متساوی بود فقیر

آن روزگار شدکه همی بود روز و شب

بیچاره ای به دست ستمکاره ای اسیر

گر کدخدای شاه جهان خواجه بوعلی ست

بس گردنا که او بکند نرم چون خمیر...

 

 

ولسوالی چخانسور

دوستان !

اگرچه در رابطه به ولسوالی های ولایت نیمروز معلوماتی کافی در دست ندارم ولی بازهم تا تکمیل معلومات تقیق وعمومی در رابطه به این ولسوالی و همچنان ولسوالی های دیگر این ولایت اطلاعاتی اندکی که در ذهنم دارم خدمت تان ارایه مینمایم که امیدوارم خسته کن نباشد.

 ولسوالی چخانسور

اینبار میخواهم مطلبی را در رابطه به نزدیکترین ولسوالی ولایت نیمروز خدمت تان ارایه نمایم.

این ولسوالی حدوداً در بیست و پنج کیلومتری طرف شرق شهرزرنج قرار دارد، مردم این ولسوالی از نظر اقتصادی مانند دیگر مناطق شهر زرنج دارای اقتصادضعیف بوده زیرا منابع درآمد و اقتصاد این منطقه بر اساس زراعت ومالداری میباشد که در این اواخر با آمدن خشک سالی و نباریدن باران تعدادی زیادی از مردم این منطقه در شهر نشیمن گردیدند.

اگر چه در طی دو یا سه سال اخیر باریدن باران و سرازیرشدن رودخانه ها در مربوطات ولایت نیمروز بیش از سالهای قبل بوده است ولی باز هم تغیری چشم گیری در زراعت و مالداری در این ولسوالی نیامده است. وضعیت تعلیم و تعلم را در این ولسوالی میتوان رو به بهبود خواند و در سال های اخیر ساختمان مکتب و همچنان کلینک جدید در این ولسوالی اعمارگردیده اند و معلیمین زحمت کش با در دست نداشتن امکانات و درسی و تدریسی توانسته اند شاگردان زیادی را در مکاتب مشغول فراگرفتن علم نمایند در تصویر زیر شما تعدادی از شاگردان را در صنوف مکتب شامل درس خواندن خواهید دید.

 

مردم این ولسوالی در حال حاضر مصروفیت های مختلفی دارند.مالداری و دامداری هستند ، عده مصروف دوکانداری و عدۀ هم مصروف کرایه کشی با وسایط از قبیل موتر های خورد و سواری در مسیر شهر و ولسوالی کسب درآمد مینمایند.

اراضی این ولسوالی دارای زمینهای زراعتی و هموار میباشد و مانند ولسوالیهای دیگر این ولایت فاقد کوه میباشد همچنان در نزدیکی مرکز این ولسوالی قلعه تاریخی وجود دارد که نشان دهندۀ حکومت فرمانروایان قدیم تاریخ در این دیار میباشد که در آیندۀ نه چندان دور تاریخچه آنرا خدمت تان ارایه خواهم نمود.

 

با تشکر از خواندن این مطلب امید وارم با ارایه نظرات و پیشنهادات تان مرا در بهتر ساختن این ویب بالاگ همکاری نمائید .

با احترام نظام الدین شمس

کاظم کاظمی از زبان خودش

دوستان!

 حدوداً سه سال قبل این مطلب را از یک سایت ایرانی در ولایت هرات گرفتم که با خواندنش محمد کاظم کاظمی شاعرو نویسدندۀ معاصرافغانی را بصورت مفصل خواهید شناخت امیدوارم مطالعه نمائید.

دوست دارم شعرم معترض باشدمحمد کاظم کاظمی

 

 هربار كه تماس می‌گیریم مردی با صدای گرفته و ته‌لهجه هراتی می‌گوید «لطفاً پس از شنیدن صدای بوق پیام بگذارید» و در آخرین از چهارده بار تماس قرار مصاحبه را می‌گذاریم. محمدكاظم كاظمی از آنهاست كه اولین برخورد با او حالت آشنایی سالیان را تداعی می‌كند. در خانه ساده‌اش آن‌قدر گرم از ما پذیرایی می‌كند كه گذشت زمان را حس نمی‌كنیم، از هفت شب تا سی دقیقه بامداد.

 

 

 

 

از خودتان بگویید، از خانواده‌تان و اینكه كجا به دنیا آمدید؟
خانواده ما از خانواده‌های سرشناس هرات بود، پدرم از كسانی بود كه در فعالیتهای مذهبی و اجتماعی و امور سیاسی كمابیش حضور دارند، پدربزرگم یك بازرگان بود كه طبع شعر خوبی هم داشت.
من در سال 1346 در هرات به دنیا آمدم، تا سال 1354 در هرات بودیم و مدرسه را هم آنجا شروع كردم، بعد از آن به كابل كوچ كردیم و تا سال 1363 آنجا بودیم. در كابل بود كه كم و بیش علاقه‌مندیهایی به ادبیات پیدا كردم در خانواده ما همیشه حرفهایی از جنس شعر و كتاب و چیزهایی از این قبیل مطرح بود، من هم از وقتی خط‌خوان شدم بیشترین مشغولیتم كتاب خواندن بود، شاید بتوانم بگویم ده برابر هم‌سن و سالان خودم كتاب می‌خواندم تا هفده هجده سالگی كل رمانهای مشهور دنیا را خوانده بودم، از همان سن و سال بود كه مطالعاتم بیشتر روی شعر متمركز شد و از آن موقع كم‌كم شعر گفتن را شروع كردم و این اواخرِ دوره‌ای بود كه در افغانستان بودیم.

اولین شعری كه به خاطر می‌آورید چیست؟
خانواده نقل می‌كنند كه شاید حدود 5 ساله بودم كه شعر «مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز» را می‌خوانده‌ام آن‌قدر كوچك بودم كه مصلحت را نمی‌توانستم درست تلفظ كنم، یا شعر دیگری از حمید مصدق را از زبان من نقل می‌كنند كه آن را حفظ كرده بودم «سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك» وقتی هم كه وارد مدرسه شدم تمام شعرهای كتابهای درسی را از حفظ بودم، محفوظات شعریم خیلی خوب بود.

چند بیت از حفظید؟
حدود 6 هزار بیت، یعنی بیش از دیوان حافظ، 3 هزار بیت از بیدل و بقیه از شاعران قدیم و دوستان معاصر؛ پیش می‌آید كه در جلسات شعر به دوستان می‌گویند شعر بخوان، می‌گوید همراه ندارم من می‌گویم بیا برایت بنویسم برو بخوان. خاطره‌ای دارم از سال آخری كه در افغانستان بودیم، سال 1363 بین دبیرستانهای كابل یك سلسله مسابقات ادبی برگزار می‌شد، به‌صورت گروهی از دبیرستان شركت می‌كردیم و در مسابقه یك گروه دختر و گروه دیگر پسر، رقابت می‌كردند. من از طرف دبیرستان خودمان، در قسمت مشاعره شركت داشتم، قرار شد اشعاری از دیوان شمس را حفظ كنیم، من بیشتر شعرهایی را انتخاب كرده بودم كه نام شمس تبریزی به‌صورت «شمس‌الحق تبریزی» آمده بود. تیم ما در آن مسابقات برنده شد و در مدرسه تا مدتها مرا «شمس‌الحق تبریزی» صدا می‌كردند.

چگونه به ایران آمدید؟
حضور در افغانستان، منوط به رفتن به خدمت سربازی بود و از این جهت كه باید در خدمت رژیم و به جنگ مجاهدین می‌رفتیم، خیلی از جوانها به مجرد اینكه به سن سربازی می‌رسیدند؛ آواره می‌شدند. از جهت دیگر دوره سربازی 4 سال بود، بعد از آن سه سال فراغت و دوباره چهار سال دیگر دوره احتیاط، یعنی در طول 12ـ10 سال دوره جوانی باید 8 سال آن را در سربازی می‌گذراندیم.

وقتی به ایران آمدید؛ فضا چه‌طور بود؟ از كجا شروع كردید؟
ایران بعد از انقلاب برای ما یك آرمانشهر تلقی می‌شد، آرمانشهری كه ما سالهای سال آرزویش را داشتیم كه یك حكومتی از نوع حكومت اسلامی در یك جای دنیا تشكیل شود. ما آرمانهای جهان اسلام را در ایران متجلی می‌دیدیم، به این لحاظ خیلی علاقه‌مند بودیم به ایران بیاییم؛ تا قبل از اینكه به ایران بیاییم؛ دانش‌آموزانی كه از افغانستان می‌آمدند، حق تحصیل نداشتند. اولین سالی كه دانش‌آموزان افغانی، اجازه تحصیل پیدا كردند، همان سالی بود كه ما به ایران آمدیم، من یك‌سال از درس عقب ماندم، به‌خاطر اینكه درسهای اینجا با افغانستان، خیلی فرق داشت، من كلاس دوم دبیرستان را امتحان دادم و وارد سوم شدم، در دبیرستان شهید رجایی، سوم و چهارم را خواندم و در كنكور با رتبه 570 در رشته عمران دانشگاه فردوسی قبول شدم و در سال 1370 با نمره‌ای نسبتاً خوب فارغ‌التحصیل شدم، البته از اواسط دانشگاه، فعالیتهای ادبی من جدی شد و بعد از دانشگاه، دیگر دنبال رشته دانشگاهیم نرفتم.

شعر گفتن را از كی شروع كردید؟
به‌صورت ابتدایی كه آدم مصرعی را موزون كند و كنار هم وصل كند، از قبل از 12 سالگی، ولی به‌صورتی‌كه شعر بسرایم؛ در سال 1361 اولین شعر منسجم خودم را نوشتم. در 15 سالگی، آن شعر به استقبال یكی از شعرای افغانستان به‌نام «عبدالهادی دعاوی» بود كه من بعداً اسمش را شنیدم، شعر من با این مضمون بود:
«تا به كی اولاد افغان تا به كی
تا به كی مثل غلامان تا به كی»

از آن به بعد شعر گفتنتان منظم بود؟
بله، در افغانستان، چند شعر نوشته بودم كه غالباً به تقلید از شاعران دیگر بود، مثلاً مخمس می‌ساختم، تخمیس می‌كردم تضمین می‌كردم یا با وزن و قافیه یك شعر دیگر، شعر می‌گفتم از این نوع كارها، بعد كه در سال 63 به ایران آمدم؛ جدی‌تر شدم به این خاطر كه مطالعاتم بیشتر شد، كتاب اقبال، دیوان شمس و از این قبیل، هرچه به دستم می‌رسید؛ می‌خواندم، مطالعاتم بیشتر شعر بود و از سال 1365 كاملاً اتفاقی وارد فعالیتهای ادبی شدم.
شنیدم شب شعری در تالار رازی دانشكده پزشكی برگزار می‌شود؛ با یكی از اقوام به آنجا رفتیم. برای اولین بار بود كه شاعران ایرانی را می‌دیدم، یكی دو قطعه از اشعارم را هم برده بودم. شب شعر دفاع مقدس بود؛ احتمالاً 1364، اولین بار بود كه در یك محفل ادبی شعرخوانی در ایران شركت می‌كردم و شاعرانی را می‌دیدم كه قبلاً حتی اسمشان را هم نشنیده بودم، مرحوم اوستا، مشفق كاشانی، استاد سبزواری، محمدرضا عبدالملكیان و از شاعران مشهد استاد كمال استاد صاحبكار و آقای برزگر حضور داشتند. آقای امیر برزگر شعرش را خواند و آمد ردیف جلوی ما نشست من اشعاری را كه آورده بودم به ایشان دادم، آقای برزگر هم با كمال لطف نشانی‌اش را نوشت و گفت این شعرها را بفرست تا در فراغت بخوانم و نظر بدهم. اولین كسی كه در ایران شعرهای مرا نقد می‌كرد؛ ایشان بود. شعرها را پست كردم، ایشان در جواب نامه‌ای نوشت و اظهار لطف كرد و نوشت كه یك انجمن شعر هست كه شما می‌توانید هر هفته در آن شركت كنید، با پسرخاله‌ام رفتم آنجا، انجمن شعر حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی من تصورم این بود كه مثل همان شب شعر قبلی یك تالاری است كه عده‌ای شعر می‌خوانند و ما گوشه‌ای می‌نشینیم و گوش می‌كنیم. وقتی رفتیم از پشت در كه نیمه‌باز بود، دیدم یك میز متوسط، وسط اتاق قرار دارد و دور میز عده‌ای نشسته‌اند و شعر می‌خوانند، من گفتم اینها حتماً اساتید هستند و این جمعی نیست كه ما در آن حضور پیدا كنیم، از همان پشت در برگشتیم و این همان جلسه‌ای بود كه بعداً خودم از متولیان و دست‌اندركاران شدم و هنوز هم ادامه دارد. این سال 65 بود.

دوباره چطور به آنجا برگشتید؟
همان سال یك مسابقه شعری برگزار می‌شد، به مناسبت دهه فجر، فراخوان داده بودند من هم شعر فرستادم بعد از آن نامه‌ای آمد برای یك جلسه شعر كه عمومی‌تر بود. وقتی رفتم دیدم همانجا بوده كه از دم درش برگشته بودم، حالا یك جلسه عمومی گرفته بودند در نمازخانه سازمان تبلیغات، بعد از آن جلسه با دوستان شاعر آشنا شدیم، آقای سید عبدا... حسینی جوادی كه از دست‌اندركاران آن جلسات بود، ایشان بعد از جلسه با من صحبت كرد و خیلی اظهار خوشحالی كرد و مرا به جلسات بعدی دعوت كرد، بعد از آن در جلسات به‌طور دائم شركت كردم و شعرم تحول خیلی جدی پیدا كرد.


از اشعاری كه در تالار رازی به آقای برزگر دادید، چیزی به خاطر دارید؟

یكی از آن اشعار در این مایه‌ها بود:
از خاك ما چو بگذری ای باد نوبهار
از حال ملك ما خبری بهر ما بیار
آور خبر ز داغ دل زار‌ِ مادران
آور خبر به ما ز یتیمان آن دیار
از قاضیان كشور و شیران جبهه‌ها
زان فاتحان قله ایثار و افتخار
زان جا كه حق و دین و عدالت نموده كوچ
آنجا كه كاروان ستمها فكنده بار
زان جا كه از خیانت و نیرنگ روزگار
ظالم شده است حاكم و غد‌ّار شهریار
صحرا و دشت گشته همه لاله‌گون ز خون
دلهای خلق همچو دل لاله داغدار
بر هر كرانه از ستم جانیان پست
برپاست بهر حق‌طلبان چوبهای دار
گردی ز خاك میهن ما سوی ما بیار
از خاك ما چو بگذری ای باد نوبهار
19 ساله بودم، ولی به نسبت نسلهای بعد كه مقایسه می‌كنم، من یك مقدار عقب بودم نسل بعد از ما جوانانی كه دوره دبیرستان بودند؛ بهتر از ما شعر می‌گفتند.

این عقب‌ماندگی را چه‌طور جبران كردید؟
در دانشگاه كه بودم؛ مرتب در جلسات شعر شركت می‌كردم، سید عبدا... همیشه مرا ترغیب می‌كرد؛ شعرهایم را اصلاح می‌كرد و سعی می‌كرد برنامه‌ریزی كند تا در شب شعرهای مختلف شركت كنم، عنایت ویژه‌ای به بنده داشت در آن چند سال خیلی مؤثر واقع شد، خیلی با دلسوزی سعی می‌كرد زمینه رشد مرا فراهم كند. مثلاً كتابهای قیصر امین‌پور و حسن حسینی و دیگران را می‌داد كه بخوانم، عقیده داشت كه باید حال و هوای شعر من عوض شود، سعی می‌كرد كه به نحوی مرا با شاعران جریان نوگرا و تحولاتی كه در شعر كلاسیك؛ اتفاق افتاده بود آشنا كند، شعر من از امثال قیصر و سلمان هراتی 50 سال عقب بود، از لحاظ زبان و بیان و لحن كار، این بود كه این فاصله 50 ساله را در 2 یا 3 سال طی كردم، سید عبدا... مرا به حال و هوای شعر آن دوران رساند، خیلی هم مقاومت می‌كردم اول از این جریانات خوشم نمی‌آمد، از این نوع شعر، ولی او اصرار می‌كرد، من به همان حال و هوای سبكهای قدیم، خصوصاً بیدل علاقه‌مند بودم؛ منتهی ایشان می‌گفت حتی از بیدل هم نباید تقلید كنی. به مرور زمان یك مقدار بیان و زبان را تغییر دادم و اولین شعری كه تحولی جدی در آن احساس می‌شد؛ یك مثنوی بود:
«از فضایی سیاه می‌آیم
همره اشك و آه می‌آیم
غم لگدمال كرده است مرا
ناله دنبال كرده است مرا...
و در ادامه:
امشب از درد و داغ می‌میرم
كشورم را سراغ می‌گیرم
كشور ابرهای بی‌باران
كشور قبرهای بی‌عنوان
این شعر در مسابقه شعر دهه فجر 1367 مقام اول را به دست آورد.

چون طرف مقابل دفاع مقدس ایران یك اتحاد جهانی علیه ایران بود؛ طبیعتاً در این‌طرف هم كسانی از جهان اسلام كه روحیه انقلابی داشتند به نحوی خودشان را دخیل می‌دانستند، امثال بچه‌های لبنان و فلسطین و البته افغانستان ما حتی شهید افغانی هم در دفاع مقدس داریم، بفرمایید دفاع مقدس چه تأثیری در شعر شما داشته است؟
با اینكه من با فعالیتهای جهادی در افغانستان، به‌طور فیزیكی هیچ ارتباطی نداشتم ولی حال و هوای شعر من بیشتر جنگ داخل افغانستان است. البته خیلی از شعرهایی هم كه برای افغانستان نوشتم؛ متأثر از شاعران جنگ ایران بوده است. البته یكی دو مورد هم در شعرها هست كه به‌طور مشخص در مورد شهدای جنگ ایران است.
خاطره خوبی از یكی از آن اشعار دارم، برای كنگره شعر دانشجویی به كرمان رفته بودیم، آنجا مثنوی روایت را خواندم استقبالی كه از این شعر در آنجا شد، دیگر در خودم و شاعر دیگری ندیدم، شعر 12ـ10 بار با دست زدن حضار قطع شد؛ فردای آن روز شعر را چاپ كردند و در كنگره پخش كردند. خیلی شهرت عجیبی در كنگره پیدا كرده بود ـ مدتی همان روایت از مشهورترین كارهای من بود ـ وقتی آمدیم مشهد دیدم به دانشكده ما چند نامه آمده از دانشجوهایی از كرمان كه من آنها را نمی‌شناختم، آنها وقتی فهمیده بودند كه من دانشجوی دانشكده مهندسی مشهد هستم، همین‌طور تیر به تاریكی زده بودند و نامه را به آدرس دانشكده فرستاده بودند، یكی شعر فرستاده بود خواسته بود اصلاح كنم، یكی از وضعیت دانشگاهش گلایه كرده بود؛ یكی دیگر تشكر كرده بود از اینكه ما آنجا رفتیم. در بین نامه‌ها نامه‌ای بود از خانم دانشجویی با تخلص «نامجو» بعد از تشكر زیاد از شعر من، خواسته بود كه یك شعر برای پدر شهیدش بنویسم؛ این برای من خیلی خوشایند بود كه از آن سر ایران و از جایی كه فقط یك‌بار در عمرم رفته‌ام؛ كسی كه اصلاً ندیده‌ام چنین خواسته‌ای از من داشته باشد. من آن شعر «و آتش چنان سوخت بال و پرت را» را در یكی دو روز نوشتم و برای آن دانشجو فرستادم.

در آن سالها بیشتر اشعار كدام شاعران را می‌خواندید و متأثر از كدام شاعر شعر می‌گفتید؟
در سالهای اول از شعر «حسن حسینی»، «قیصر امین‌پور»، «سلمان هراتی» و مخصوصاً «اسرافیلی» كه كتابهایش را زودتر از دیگران خوانده بودم. منتهی آن‌موقع از یك شاعر خیلی خوشم آمد و از یكی اصلاً خوشم نیامد كه تا به‌حال هم ادامه پیدا كرده است و نتوانستم این دیدگاه را تغییر بدهم. از شعر «معلم» خیلی خوشم آمد و از شعر «نصرالله مردانی» اصلاً خوشم نیامد.

اولین شعر شما كه در مطبوعات به چاپ رسید؛ كدام شعر بود؟
یك چهارپاره بود كه به استقبال از آن چهارپاره سید عبدالله حسینی نوشته بودم، سید عبدالله در آن شعر اصطلاحات حوزوی و اسم علما را به كار برده بود،
«كوله‌باری از آفتاب به دوش
از اقالیم دور می‌آییم»
و من در آن چهارپاره اصطلاحات ادبی و اسم شعرا را گنجانده بودم، شاید بتوانم بگویم اولین شعر قابل ذكر من با فضا و سبك جدید، این شعر بوده است كه در روزنامه قدس 27/9/1367 به واسطه سید عبدالله به چاپ رسید:
«ساقیا برفروز جام امید
مطربا نغمه‌ای دگر كن ساز
عطش كهنه را فرو بنشان
با غزلهای حافظ شیراز»
در مسائل عقیدتی، خود را بیشتر متأثر از چه كسی می‌دانید؟
شهید مطهری، من به ایشان یك ارادت و علاقه عجیبی دارم، به شیوه كار شهید مطهری، به‌خاطر اینكه نوع پرداختن ایشان به مسائل مذهبی و مسائل علمی ـ مذهبی، نوعی است كه من خیلی می‌پسندم، یك نوع پرداختن همه‌جانبه و بی‌طرفانه و در عین حال موشكافانه. ولی با دكتر شریعتی نتوانستم انس بگیرم و هیچ‌وقت نتوانستم خواننده جدی كتابهای ایشان باشم.

چرا؟
نوع و نحوه بیان ایشان مرا خیلی نگرفت، یك نوع بیان مطول احیاناً شاعرانه و در بعضی جاها، به‌جای اینكه یك بیان صرفاً علمی باشد، یك بیان آمیخته علمی ادبی است و من برای مسائل مذهبی و اعتقادی این نوع بیان را دوست ندارم، من علاقه دارم بیان كاملاً صریح، شفاف، ساده و علمی باشد.

در ادبیات و شعر بیشتر به كدام شاعر علاقه‌مندید، چه‌كسی بیشترین تأثیر را بر شما گذاشته است؟
در مسائل ادبی از دكتر شفیعی كدكنی، خیلی چیزها یاد گرفتم، او یك دیدگاه جدید نسبت به مسائل بلاغی در ادبیات دارد و مسائل ادبیات قدیم را با یك نوع نقد و بازنگری، موشكافی جدید مطرح می‌كند و سعی می‌كند كه در همه مباحث بازاندیشی و بازنگری بكند و نگاه نوینی نسبت به ادبیات و مسائل زیبایی‌شناسی در شعر حاكم داشته باشد، نگاهی كه در عین حال آموزشی هم هست. در مجموع من نظریات شفیعی را بسیار كاربردی یافتم.
در شعر در دوره‌های مختلف علاقه‌مندیم به شعرای مختلف فرق می‌كرد، در سالهای اول كه شعر می‌گفتم؛ دوست‌داشتنی‌ترین شاعر برای من پروین اعتصامی بود، به‌خاطر اشعار ساده و بیان حكایت‌وارش، بعد از آن به اشعار استاد «خلیل‌الله خلیلی» شاعر افغانی علاقه‌مند شدم و بعضی از شعرهایی كه نوشتم به تضمین و پیروی از شعرهای خلیلی است، بعد از آن یك دوره علاقه شدید به اقبال داشتم و تأثیر این دوره از لحاظ ایجاد یك نوع جهان‌نگری نسبت به مسائل شرق و غرب در من بسیار سازنده بود. اصولاً در هر مقطعی هر شاعری بر من تأثیر گذاشته، اثرش در شعرم دیده می‌شود. در سالهایی كه وارد جلسه حوزه هنری شدم؛ به بیدل علاقه داشتم و خیلی دوست داشتم غزل بیدلی بگویم. و در نهایت هم كه با شعرای معاصر انقلاب مثل قیصر و حسینی و معلم آشنا شدم؛ معلم بیشتر مرا جذب كرد كه تا الان هم ادامه دارد.

بعد از 67 و برنده شدن شعرتان چه اتفاقی افتاد؟
من افتادم به جریان شركت در محافل ادبی، مطالعه و پیگیری جلسات شعر حوزه هنری، مرتب در جلسات شعر شركت می‌كردم، مرتب كتاب می‌خواندم و این آثار جدید را كه با آنها آشنا شده بودم؛ می‌بلعیدم، از همان سالها شروع به خواندن كتابهای شفیعی كردم، جریان شعر قبل از انقلاب را خواندم و با شاعران بزرگ قبل از انقلاب، همان سالها آشنا شدم.

با معلم و سبك شعرهای ایشان كی آشنا شدید؟
من با وزنهای بلند از طریق معلم آشنا نشدم، بلكه با شعرهایی كه با تقلید از كارهای معلم سروده شده بود؛ آشنا شدم ازجمله یكی از مثنویهای قزوه
«خبر رسید كه فصل شكوفه نزدیك است
بكوب طبل ظفر را كه كوفه نزدیك است»
من از این شعرها خوشم نمی‌آمد، می‌گفتم مثنوی به این وزنها نمی‌سازد، در همان وقتها یك مثنوی با وزنهای بلند شنیدم كه بسیار جذاب بود، از مرتضی امیری اسفندقه كه برای برادر شهیدش سروده است:
«بیا به هیچ جهت، هیچ ناحیه نرویم
سخن ز درد بگوییم؛ حاشیه نرویم
طنین زیر و بم آب با تو زیبا بود
نگاه كردن مهتاب با تو زیبا بود»
كه در آن مثنوی یك غزل هم دارد؛ این شعر مرا جذب كرد و بعد شنیدم كسی كه این سبك شعر را بنیان گذاشته و مطرح كرده؛ آقای معلم است، آن موقع از معلم همان یك بیت را شنیده بودم
«من از نهایت ابهام جاده می‌آیم
هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم»
اتفاقاً در یك شب شعری در سال 1367 یكی از شاعران شعری خواند كه بعداً فهمیدم سید ابوطالب مظفری است، او یك مثنوی بلند به سبك معلم خواند «ز چشمه‌سار افق خون تازه می‌جوشد
سپاه شب پی قتل ستاره می‌كوشد»
از اینجا من بیشتر علاقه‌مند شدم و كتاب «رجعت سرخ ستاره» را پیدا كردم و شروع كردم به كار كردن.
چیزی كه در شعر معلم برای من جالب بود وجود نوعی از قدمت و فخامت در حال و هوای نو بود. من شعر را با سبكهای كهنه‌اش می‌پسندم؛ به همین خاطر بیشتر از اینكه به حافظ و سعدی، گرایش داشته باشم به شعرایی مثل خاقانی و سنایی و ناصر خسرو علاقه دارم. در شعر معلم بین سنت قدیمی و نوآوریهای جدید جمع شده است. آن چیزی كه آقای مظفری، آن را در مجله شعر «شور تازه و هنگامه قدیمی» نامید.

اولین شعری كه در این قالب سرودید چه بود؟
معلم یك مثنوی دارد
«چنین به زاویه در چند پا فشردستید
هلا هلا به در آئید اگر نه م‍ُردستید»
كه این مثنوی را خطاب به منافقین سروده، در آخر «رجعت سرخ ستاره» این مثنوی آمده بنده هم متأثر از این مثنوی، اولین مثنویم را با این سبك سرودم كه درباره خروج نیروهای شوروی از افغانستان بود، فكر كنم زمستان 1367 بود
«هلا هلا به كجا می‌روید برگردید
قدم نهید به میدان اگر نه نامردید
كجا روید چنین خسته و عرقریزان
كجا روید چنان از ركاب آویزان»

سال 1368 رحلت امام اتفاق افتاد، شما هم شعری متأثر از آن فضا سروده‌اید؛ فضای ذهنی و روحی شما در آن موقع چگونه بود؟ خبر ارتحال امام را كجا شنیدید؟
حضرت امام برای بنده، شخصیت آرمانی خاصی بودند یعنی از آنهایی كه ممكن است انسان سالها انتظار بكشد كه در عالم اسلام ظهور كند؛ به این لحاظ درگذشت امام تأثیر عاطفی و روحی خیلی جدی روی من گذاشت در همان ایام اولین كنگره شعر حوزه در مشهد برگزار می‌شد و من در آن كنگره، جزو میهمانان بودم، آقای معلم و دیگران هم آمده بودند. روز اول برگزاری مراسم، آخر شب بود كه خبر آمد بیماری حضرت امام عود كرده است كه در كنگره هم خیلی تأثیر گذاشت، همه گریه كردیم و بیرون آمدیم و رفتیم و دعا كردیم. صبح كه خبر را شنیدیم تصور ما این بود كه كنگره دیگر برگزار نخواهد شد، به محل كنگره آمدیم، سید عبدالله یك طرحی گذاشت و گفت: كنگره را ادامه می‌دهیم و ویژه حضرت امام، امشب یك مراسم می‌گیریم.
هر كدام از شاعران به یك اتاقی رفت و شروع كرد به نوشتن، همان‌جا به من یك حالی دست داد كه مثنوی را شروع كردم و برای حضرت امام گفتم، آقای معلم هم یك مثنوی سرود. شعر من اول هفت ـ هشت بیت بود و بعد اضافه شد، همه شعر سرودند و شب مراسمی گذاشتند با نام «در سوگ خورشید» كه شاعرانی كه همان روز شعر سروده بودند آمدند و شعرهایشان را خواندند. من هم شعر خواندم، وسط شعر بغض من گرفت و شروع كردم به گریه كردن و تقریباً شعر را با گریه خواندم، تمام جمعیت هم همراه با من زار زار گریه می‌كردند، یك حالت عجیبی داشت.
این شعر و آن حال و هوا هم در خودم و هم در بقیه خیلی تأثیر گذاشت، همین بود كه تكمیلش كردم و در آن مسابقه كه برای رحلت امام گذاشته بودند؛ مقام آورد، بعد از آن هم حاج صادق آهنگران خواندش و چاپ شد.

اولین كتابی كه از شما به چاپ رسید در چه سالی بود؟
جمعی از شاعران مهاجر افغانستان، حدود سال 1367 دور هم جمع شدیم و انجمنی تأسیس كردیم كه در آن من و محمدآصف رحمانی و فریدون نقاش‌زاده و سید ابوطالب مظفری و جمعی دیگر عضو بودیم. تصمیم گرفتیم مجموعه‌ای از شعر شاعران افغانستان را كه درباره مسائل جنگ و جهاد است منتشر كنیم، بنده و محمدآصف، اشعار همان انجمن را گردآوری كردیم و اسمش را گذاشتیم «شعر مقاومت افغانستان»، الان وقتی فكر می‌كنم اسم رسایی نبود، یعنی شعر مقاومت افغانستان خیلی وسیع‌تر می‌شد و ما شعر یك گروهی را به این عنوان منتشر كردیم، این بود كه وقتی بعداً دفتر دوم شعر مقاومت منتشر می‌شد؛ آن را وسیع‌تر گرفتیم و از شاعران مختلف گنجاندیم، این كتاب اول در سال 1369 در حوزه هنری به چاپ رسید و آقای معلم هم مقدمه‌ای بر آن نوشت.

در مورد «پیاده آمده بودم» صحبت كنید، چون اولین دفتر شعر شماست در چه فضایی بود، چه‌طور استقبال شد و نقد و نظرات در موردش چگونه بود؟
این كتاب را من به پیشنهاد سیدعبدالله جمع‌آوری كردم و برای چاپ به حوزه هنری دادم، در حوزه، مدتی زیر چاپ ماند در همین مدت تأخیر چند شعر جاافتاده‌تر من ازجمله مثنوی بازگشت سروده شد و آنها را در آخرین مرحله به كتاب اضافه كردم اینها خیلی مؤثر بود در اینكه كتاب جا باز كند، چون مثنوی بازگشت خیلی معروف شده بود و تا حالا هم مرا با مثنوی بازگشت می‌شناسند. اسم كتاب را هم به پیشنهاد قزوه گذاشتیم كه یادآور مثنوی بازگشت باشد.
كتاب كه منتشر شد؛ استقبال خیلی خوبی شد تا جایی كه حدود 12 نقد و معرفی در مطبوعات برای این كتاب نوشته شد و كتاب بعد از یك‌سال نایاب شد. چاپ دوم را تقاضا كردیم كه بعد از مشكلاتی در سال 1375 منتشر شد.

از روزنه بگویید، چطور شكل گرفت؟
نوشتن روزنه خیلی جالب بود، من اصلاً فكر نمی‌كردم كه یك كتاب آموزشی شعر تألیف كنم، در اردوهای شعر و قصه دانش‌آموزی، هر سال مرا می‌خواستند، هم عضو داوران بودم و هم كلاسهای آموزشی شعر می‌گذاشتم؛ آقای محدثی گفت تو بیا یك‌سری از این كلاسها را تدوین كن، من یك جزوه آموزشی در 9 صفحه نوشتم كه مقدمه‌اش آشنایی با شعر بود به‌اضافه چند شعر از دوستان را هم در آن گنجاندم. از این جزوه استقبال شد و بعد از چند جزوه دیگر، آقای محدثی گفت اگر این به‌صورت جزوه نوشته شود؛ پراكنده می‌شود. این بود كه جلد اول كتاب روزنه را نوشتم و بعد از آن ادامه مباحث را در جلد دوم پی گرفتم. در جلد سوم تصمیم گرفتم كه بر پایه این مباحث، شعر شاعران را محك بزنم، سیزده شعر از سیزده شاعر را انتخاب كردم و در جلد سوم روزنه این اشعار را نقد كردم. بعد از مدتی كل كار را از نو بازنگاری كردم، تمام منابع را از نو خواندم و یادداشت‌برداری كردم و روزنه جدید را نوشتم كه سال 1377 در یك جلد چاپ شد.
بعد از روزنه نیاز به یك دستورالعمل استفاده از این مباحث احساس می‌شد، گفتند كه فقط برای معلمین بحث كنید كه من آن كتاب «كارگاه خیال» را نوشتم كه روش تدریس و داوری شعر را به معلمان یاد می‌دهد.

«شعر پارسی» از آثار مهم شماست، فكرش از كجا آمد، به نظر خیلی هم كار برده است؟
دوستان ما در آموزش و پرورش بعد از انتشار كتابهای روزنه گفتند بچه‌ها با نمونه‌های برجسته شعر فارسی از دیروز تا امروز آشنا نیستند. از نظر من هیچ كتاب جامعی در این قضیه وجود نداشت، بعضی كتابها برگزیده شعر قدیم بود، بعضی برگزیده شعر جدید قرار شد من یك تاریخچه‌ای از شعر فارسی بنویسم، همراه با برگزیده‌ای كه در یك كتاب منتشر كنیم. كتاب خیلی كار برد و خیلی هم فشرده این كار انجام شد، تابستان صحبت كتاب مطرح شد و پاییز منتشر شد. 100 صفحه‌ای كه بر آن كتاب نوشته شد؛ حاصل یك خوانش مفصل بود كه از كتابهای تاریخ ادبیات فارسی داشتم و به نظرم جدی‌تر از خود انتخاب اشعار است.
این كتاب در نوع خودش برای بنده راضی‌كننده است، از این جهت كه كتابی است كه هم شعر قدیم و هم شعر جدید را در خود دارد و در نوع خود مشابهی ندارد.

اما «همزبانی و بی‌زبانی»، این كتاب از این جهت كه تحقیق بسیار خوبی در آن انجام شده و اینكه برای همه قابل استفاده است، حتی كسی كه فقط خواندن و نوشتن ابتدایی می‌داند برایش جالب است كه بداند كلمه‌ای كه به كار می‌برد، ریشه‌اش كجاست؟
از آرزوهای قدیم من این بوده است كه این قلمرو جغرافیایی ـ سیاسی دوباره یك كشور بشود، از نظر جغرافیایی كه این امر در حال حاضر ممكن نیست، پس باید سوء تفاهمات فرهنگی را از بین برد تا از نظر فرهنگی یكپارچگی حاصل شود. یكی از مسائلی كه می‌تواند سوء تفاهمات را برطرف كند؛ همزبانی است. من می‌دیدم كه در حوزه زبان، ما یك‌سری مشكلات داریم كه اگر اینها برطرف شود ارتباطات بیشتر می‌شود. این بود كه همزبانی را مطرح كردم كه دوستان ایرانی قانع شوند كه می‌توانیم ارتباط بیشتری داشته باشیم. اما انگیزه این كتاب، «شعر پارسی» بود. وقتی در شعر پارسی از شعرای افغانی نام بردم؛ برای بعضی دوستان ایرانی گران آمد، می‌گفتند تو فلان شاعر ایرانی را حذف كرده‌ای ولی شاعران افغانی را قرار داده‌ای، تو ملی‌گرایی كرده‌ای، مثلاً استاد كمال را نیاورده‌ای و استاد خلیلی را آورده‌ای. درصورتی‌كه در تمام مجموعه فقط 7 شاعر افغانی مقابل 40 شاعر ایرانی حضور دارد. نقدهای مختلفی بر «شعر پارسی» شد و من به چند تا جواب دادم ولی دیدم نمی‌توانم به همه جوابگو باشم تصمیم گرفتم همه مسائلی را كه در دل دارم و همه مباحثی را كه در مورد زبان مشترك و تعاملات و ارتباطات مردم افغانستان و ایران دارم، در این كتاب بنویسم تا همه ذهنیات را جواب داده باشم.

فضای فعلی فرهنگی بین ایران و افغانستان را چگونه می‌بینید. چه راهكاری برای تعاملات فرهنگی دو كشور مناسب‌تر است؟
ما فكر می‌كردیم كه در افغانستان هم با همین نوع گرایش كه در ایران مطرح است، می‌توانیم مؤثر واقع شویم. منتهی به نتیجه رسیدیم كه افغانستان از نظر فرهنگی، مقتضیات خاص خود را دارد؛ ایران از نظر مذهبی تقریباً یك‌دست است، در افغانستان این‌گونه نیست. در مجموع وضعیت افغانستان برای كار ایدئولوژیك مناسب نیست، بلكه در آنجا باید گرایشات ایدئولوژیك، گرایشات ملی و گرایشات منطقه‌ای، با هم تلفیق شود. در افغانستان نمی‌توان فرهنگ را یك‌كاسه كرد؛ بلكه باید با تسامح و تساهلی بیش از ایران برخورد كرد.
جمهوری اسلامی با همان تفكر واحد در این مدت عمل كرد كه یك‌سری حساسیتها را برانگیخت و متأسفانه راه فعالیتهای سازنده جمهوری اسلامی در افغانستان بسته شد، مورد دیگری هم كه دوستان ایرانی ما خوب عمل نكردند، این بود كه گرایشات فرهنگی همراه بود با جانبداری سیاسی از بعضی جریانات خاص و این جانبداری كم‌كم جمهوری اسلامی را محرك یك عده خاص و دشمن بعضی مردم دیگر دانست و این‌گونه شد كه مردم افغانستان فكر كردند جمهوری اسلامی فقط با بعضی فارسی‌زبانان و فقط با بعضی مذاهب، رابطه خوبی دارد و این ناشی از روش سیاسی‌ای است كه ایران به كار گرفته و تا به امروز هم ادامه دارد. من فكر می‌كنم در سالهای گذشته یك نوع تفكر خاص به افغانستان تزریق شد و این از طرف مردم پس زده شد. مثلاً در سالهای اول، ارگانهای ایرانی هرچه كتاب می‌بردند یا توضیح‌المسائل بود، یا مفاتیح و از كتابهای فكری خوب فقط كتابهای شهید مطهری، درحالی‌كه ما انتظار داشتیم كتابهای آموزشی هم باشد، كتابهای كودك و نوجوان هم باشد. تصور می‌شد كه ایران عمداً جهت‌گیری می‌كند و می‌خواهد فكری را تزریق كند و مردم در مقابل این تزریق، واكنش نشان دادند.

شما چه تعریفی از هنر انقلاب و هنر مبارزه دارید؟
طبیعت بنده توجه به مسائل كاربردی است یعنی مثلاً بر یك شعر انقلاب می‌توانم نقد بنویسم ولی اگر بگویید ماهیت شعر انقلاب چیست؛ شاید نتوانم تعریف جامعی را ارائه كنم.
یك‌طور دیگر سؤال می‌كنم، آیا خودتان را یك شاعر انقلابی می‌دانید؟
به آن مفهوم رایج شده در جامعه نه.

چه مفهومی؟
الان یك مفهومی رایج شده كه اگر انسان بخواهد آن را مطرح كند به یك گرایش محدود منجر می‌شود، ما باید واقعیت را بپذیریم، ما در افغانستان، سالهای سال گرایشهای انقلابی‌تری داشتیم، دیدگاه ما نسبت به انقلابی بودن و جهاد كردن و درگیر شدن در مسائل انقلاب و چیزهایی از این قبیل آشفته است، من الان با دیدگاههایی كه در ایران وجود دارد نمی‌توانم خودم را بررسی كنم. چون بیشتر با مسائل افغانستان، درگیر بودم.
منظور فقط ایران نیست، به مفهوم عام قضیه، حتی فراتر از جهان اسلام، مفاهیمی مثل شعر مبارزه، شعر ایستادگی، شعر پایداری و از این قبیل.
حالا متوجه شدم، با این گرایش همیشه دوست داشتم كه شعرم، یك شعر معترض باشد. چند چیز در عوالم شعر مطرح است كه من سعی كردم آن گرایشها را نداشته باشم و شعرم محدود شده است، به همین خاطر شعرم انقلابی‌تر نشان می‌دهد. یكی اینكه هیچ‌وقت ستایش كسی را نخواسته‌ام كه در شعر بكنم، مسلماً كسی كه اهل ستایش نباشد؛ معترض‌تر تلقی می‌شود. در شعر هیچ‌گاه من تغزل و عاشقانه‌سرایی نكردم. مگر به‌ندرت در یكی دو شعر، هیچ‌گاه شعرم مربوط به شخص خودم نبوده و چیزی كه درباره خودم اتفاق افتاده؛ حدیث نفس نكرده‌ام، چیزی بوده كه برای مردم و جامعه اتفاق می‌افتاده و هیچ‌وقت شعری بدون هدف، همین‌طور تفریحی و تفننی ننوشته‌ام.
خطر ستایش كردن از حاكمیت موجود بیشتر از خطر اعتراضش است. این است كه سعی كردم بیشتر روش اعتراض را پیش بگیرم یك چیز دیگر هم هست كه شعرم همیشه به نحوی با حوادث و مسائل افغانستان درگیر بوده و این باعث می‌شده كه همیشه شعری باشد كه مرتبط با وقایع روز است؛ یعنی همان تعبیری كه بیدل دارد «شعرم یك‌سر سوانح اوقات است» اگر در مواقعی هم مردم آن روحیه انقلابی را نداشته‌اند من خودم را تغییر نداده‌ام؛ بلكه سعی كرده‌ام مردم را تشویق كنم كه به آن روحیه برگردند. به همین خاطر آخرین اشعارم هم به‌نوعی اعتراض‌آمیز است و از این بیشتر هم ادعایی ندارم.

اشعارتان بیشتر جوشش دارد یا شعرهایی هم دارید كه مثل یك داستان‌نویس روی آنها كار كنید؟
هردو نوع بوده، بعضی شعرها در یك لحظه جوشیده به‌طوری كه بعد از آن هم نتوانسته‌ام تغییری در آن بدهم مثلاً عمده آن شعر در مورد امام یا آن شعری كه برای آن شهید گفته‌ام شعر مسافر. ولی بعضی از شعرها هم بوده كه واقعاً رویشان كار كرده‌ام مثل بنایی كه دقیقاً ظرایف ساختمان را از اول تا آخر حساب می‌كند.
مثلاً شعر كفران
«كیست برخیزد از این دشت معطل در برف
می‌دود خون كسی آن سوی جنگل در برف»
كه 60 بیت است؛ روی این شعر 10 ماه كار كردم و در این مدت حداقل 12 بار بازنگاری شد؛ حدود سال 1373 بود، واقعاً روی كلمه كلمه‌اش كار كردم.

چه كارهای جدیدی در دست دارید؟
كار اصلی‌ام فعلاً نوشتن است مقاله، نقد و پژوهشهایی در حد خودم و یا ویراستاری كتاب، غالب كتابهایی كه همشهریان ما نوشته‌اند و حتی بعضی دوستان ایرانی را ویرایش كرده‌ام. مثل دیوان بلخی، آثار خلیل‌الله خلیلی، حدود 10 كتاب درباره جهاد افغانستان و 20ـ15 مجموعه شعر از شاعران مختلف شاید بالغ بر 50 عنوان بشود.
از این كه بگذریم در حال تهیه یك كار در مورد بیدل هستم كه بیتهای بیدل به‌صورت ذوقی است، آخرین دفتر شعرم هم بعد از پیاده آمده بودم و گزیده ادبیات معاصر با عنوان «كفران» در حال چاپ است. یك كار دیگر كه دارم جمع‌آوری و بازنویسی خاطرات سیاسی پدرم است. و یك كاری آرزو دارم كه انجام بدهم كه آرزوی دور از دسترسی هم هست، حدود 10 سال است مشغولش هستم، تحلیل و بررسی جامع شعر افغانستان كه تاریخچه شعرا و جریانات و نقد و بررسی را در بر می‌گیرد كه بهترین منبع در مورد شعر امروز افغانستان است.
رابطه اشعارتان را با موسیقی چطور می‌بینید، شعر احد را كه آقای بهادری خوانده خوب از كار درآمده است.
اشعار من خیلی قابلیت موسیقی ندارد مگر موسیقیهایی كه بخواهد حكایتهایی از مقاومت و غربت را منتقل كند. موسیقی ما بیشتر با اشعار عاشقانه عجین بوده، البته علاوه بر آن شعر كه آقای بهادری خواندند، مثنوی بازگشت را آقای اسد بدیع یكی از هنرمندان افغانستان در خارج از كشور خوانده و دو سه غزل را هم آقای داود سرخوش خوانده كه ایشان هم به جریانات مقاومت علاقه‌مندی داشته است.
در شعر شما مبارزه با تحجر، سرمایه‌داری و ظلم از مفاهیم اصلی است، جمع این موضوعات چگونه اتفاق افتاده است؟
این نكته كه شما اشاره می‌كنید برای خودم هم تازگی دارد، لااقل دقت كردن در آن تازگی دارد، اگر هم این اتفاق افتاده، عمدی در آن نبوده بلكه شاید. ناشی از یك نوع میل درونی بوده، البته پرداختن به این موضوعات نوسان هم داشته است، در شعرهای قدیمی تحجر بیشتر مطرح می‌شد، مثلاً در «روایت» ولی در سالهای اخیر كمتر به این قسمت اشاره كرده‌ام، فقط در شعر عمو زنجیرباف به این موضوع پرداخته شده است. شاید هم علتش این بوده كه این موضوع را به اندازه كافی پرداخته بودم و اگر بیشتر ادامه می‌دادم افراط می‌شد. حالا اگر بخواهیم به موضوعی بپردازیم باید در مورد روشنفكرنمایی بحث كنیم.
در مورد ظلم‌ستیزی، خواسته‌ام به نحوی از زاویه‌های دیگر به آن نگاه كنم و از این موضوع دور نباشم، اما موضوع سرمایه‌داری از جهاتی كه چپیها مطرح می‌كردند برای من موضوعی اصلی نبوده، به این لحاظ هم این سه موضوع با هم جمع شده است. چون كسانی كه مهم‌ترین موضوع برایشان سرمایه‌داری است، نمی‌توانند با تحجر مبارزه كنند و عكس این هم صادق است. من چون سعی می‌كردم همیشه در یك حالت تعادلی باشم، جمع اینها امكان داشته است.

در این نگاه از چه كسی متأثر هستید؟
این نگاه در من از چشم دیدهای بیرون و از شعر شاعران دیگر هم بوده است، یعنی این‌طوری نبوده كه این مطالب را بخواهم كلش را در آثار متفكران نشان دهم، در شعرها هم این مطالب مطرح می‌شده، یك مقداری از این مباحث متأثر از شعر دهه 60 است، مثل شعرهای اجتماعی‌اش: «دسته گلها دسته دسته می‌روند از یادها...» یا شعرهای مرحوم حسن حسینی، مثل نوشداروی طرح ژنریك یا شعرهای مرحوم سلمان هراتی، عبدالملكیان، امین‌پور، معلم در بعضی جاها و بیشتر می‌توانم بگویم در آن مقطع از زمان متأثر از شعرهایی بودم كه این مباحث در آنها مطرح می‌شد.

این شعر معترض انقلابی در حال حاضر چه وضعی دارد، چقدر با متأخرین این جریان شعری آشنا هستید؟ دورنمای این شعر را چگونه می‌بینید؟
بنده تا اواسط دهه 70 با جریان شعری برخورد داشتم و با شاعرانش نشست و برخاست داشتم، مثلاً با قزوه بیشترین ارتباطم با ایشان بود، دوست نزدیك بودیم و هستیم.
بعد از آن ارتباطم با جریانات شعری قطع شد، بیشتر دو موضوع دیگر مرا جذب كرد، یكی روزنامه‌نگاری و همین نشریه د‌ُردری ‌و خط سوم و دیگری یك‌سری مسائل شغلی كه مشغول آنها شدم كه مقارن بود با تشكیل خانواده و اینها كلاً مرا از جریان زنده و فعال شعری این سالها دور كرده است. و خودم هم در یك انزوایی كه شاید خودم بر خودم تحمیل كردم بودم و به‌ندرت در جایی ظاهر می‌شوم این است كه از جریانات شعر این سالها زیاد اطلاع ندارم ولی حداقل می‌توانم بگویم كه بعضی از آن شعرا تغییر موضع و تغییر جبهه دادند. تغییر موضع صریح نمی‌شود گفت، بلكه جایگاه قدیمی و معترضشان را نتوانستند حفظ كنند و غالباً اینها شاعرانی بودند كه وصل شدند به ارگانها و دستگاههایی كه اینها را تأمین می‌كردند، كار می‌كردند در آنجا، یعنی خیلی از شاعران تبدیل شدند به كارمند، خیلی از اینها رفتند به محیطهای دانشگاهی یا محیطهای اداری یا روزنامه‌نگاری، این است كه یك عده از پیش‌كسوتان این جریان دیگر نتوانستند كار چندان جدی‌ای بكنند، البته جوان‌ترهایی بودند كه به پیروی از آنها كار كردند، منتهی من از كارهای جوانان خیلی اطلاع ندارم كه بگویم تا چه حد به‌صورت یك جریان هستند، اما فكر نمی‌كنم الان آن حالت جریانی را كه در دهه 60 بود، داشته باشد. الان جریانهای دیگر هست مثل شعر عاشقانه كه در اواخر آن دوره پیش آمد امثال سهیل محمودی، محمدعلی بهمنی و حسین منزوی. الان هم تصور نمی‌كنم، آن‌چنان جریان فعالی باشد خصوصاً اینكه در این سالها كلاً شعر یك جریان فعال و پویایی نیست.

چطور می‌توان این شعر انقلابی را به همان جریان‌سازی اواخر دهه 60 رساند؟
آن جریان یك مقدار طبیعی و به اقتضای وضعیت خود جامعه بود، خود جامعه در حال حركت و پویایی بود. ما نمی‌توانیم جامعه را در تمام جوانبش حركت بدهیم كه این شعر هم با تمسك به او حركت كند در آن‌صورت باید یك جنگ دیگر یا یك انقلاب دیگر راه بیندازیم. به‌طور طبیعی وقتی جامعه‌ای به سمت ثبات می‌رود، این مسائل كمتر می‌شود و مردم سعی می‌كنند بیشتر از روشهای قانونی كه بعداً جایگزین روشهای احساسی‌تر و عقلانی‌تر می‌شود، استفاده كنند. این به نظر من یك جریان طبیعی و ناگزیر و البته ناخوشایند است، فقط تلاشهای فردی را می‌توانم مؤثر بدانم. چون شعر بیشتر حركتی فردی‌ست تا جمعی، شاعر می‌تواند بدون توجه به همه اتفاقاتی كه دور و برش می‌افتد در خلوت خودش كار كند. كاری كه می‌شود كرد این است كه شعرایی كه دلبستگی به این حرفها دارند، آن زمینه‌های سرایش این نوع شعر را برای خودشان قوی‌تر كنند.

شاید همان جنبش و حركت اجتماعی باید باعث این بشود؟
بله ما نمی‌توانیم از شعر الان انتظار شعر دهه شصت را داشته باشیم، نه در شعر بلكه در سایر هنرهای ما هم همین‌طور است، الان در سینما هم ما آن‌طور تحركی را كه در دهه 60 و 70 دیده می‌شد نمی‌بینیم. خیلی از آنها یا كمتر كار می‌كنند یا دغدغه‌هایشان را خیلی جدی نمی‌گیرند. حتی ما می‌بینیم بعضی شعرهای الان با شعرهای قبل از انقلاب هم برابری نمی‌كند.

در این چند سال رهبری گفتمان جامعه را به سمت عدالت بردند، این موضوع چقدر می‌تواند در زنده كردن دوباره فرهنگ و هنر انقلابی مؤثر باشد؟
نقش ویژه و متمایز رهبری در این جریان غیرقابل انكار است كه می‌تواند این تحرك را ایجاد كند.
همیشه هم دیده‌ایم در جوامع كه تأثیرگذاری مصلحان اجتماعی و رهبران اجتماعی در مردم هم در مقاطعی از زمان كه مردم آن آمادگی را دارند، بیشتر است. گاهی دیده‌ام كه یك مصلح یا رهبر در مقطعی توانسته با یك بیانیه یا یك صحبت، یك تحول و تحرك خیلی شدیدی در افراد ایجاد كند، در مقطع دیگر همان مردم دیگر آن آمادگی را برای آن نوع سخن نداشته‌اند.
بعضی شعر انقلابی و معترض را سفارشی و شعاری و تاریخ مصرف‌دار می‌دانند، در این تعریف، این شعر به لحاظ فنی با ضعفهایی مواجه است ولی در شعر شما محتوا و قالب هم‌پای هم به اوج نزدیك می‌شود
گاهی كار شاعران از این ناحیه سخت می‌شود كه آن محتوایی را كه در دل دارند اگر بخواهند بیان كنند؛ جریان فنی در یك مسیر قرار می‌گیرد و محتوا در مسیر دیگر، یكی از آنها را كه بگیرند دیگری از دست می‌رود ولی چیزی كه باعث شد در بنده این اتفاق نیفتد، این بود كه مسائل فنی در راستای محتوا قرار گرفت یعنی بعضی از تكنیكهای فنی كه از لحاظ صوری در شعر مؤثر است، بنده بیشتر به آنها توجه كردم كه آنها در ارتقای محتوا می‌توانست مؤثر باشد، ویژگیهای فنی كه در شعرهاست، به تعبیری مهارتهای زبانی یا بیانی یا هنرمندیهای شعری، بعضی از اینها خودشان محتواساز نیستند. مثلاً تناسبهای لفظی، اینكه در شعر بعضی حروف با هم هماهنگ باشند، خوب این محتواساز نیست، بنده دنبال این نوع نرفتم یكی دیگر از دلایل این بوده كه بنده، آدم تكنیك‌گرایی نبوده‌ام و بیشتر تلاشم بر این بود كه محتواگرا باشم ولی در عین حال شعر شاعرانی كه از لحاظ تكنیك قوی هستند را می‌خواندم، این خیلی مؤثر بوده یعنی درست است كه بنده بیشتر به محتوای شعر توجه می‌كردم، ولی در مطالعه شعر مثلاً مثنوی معنوی نخواندم! هیچ‌وقت با وجودی كه از لحاظ محتوا مثنوی خیلی برجسته است ـ در مقابل غزلیات شمس خواندم یا غزلیات بیدل خواندم. در عصر حاضر هم همین‌طور است مثلاً بنده اشعار آقای گرمارودی را نخوانده‌ام با وجودی كه از لحاظ تعهد مذهبی در یك مقطع از زمان، شعر ایشان بسیار بارز بود و یك‌نوع نگاه مذهبی را در شعر قبل از انقلاب رایج كرده چون احساس كردم من در مطالعه شعر احتیاج به تجهیز تكنیكی دارم نه فرا گرفتن مباحث محتوایی. مثلاً در شاعران قبل از انقلاب، شعر شاعرانی را كه از لحاظ فكری با من هم‌سویی نداشته‌اند خوانده‌ام، از تكنیكشان می‌خواستم استفاده كنم، مثلاً من شعر ایرج میرزا را بسیار خواندم و یك‌مقدار كه زبان شعرم نرم‌تر شد كه كلمات راحت‌تر كنار هم قرار می‌گیرند و نوعی بیان نسبتاً محاوره‌ای همراه با ضرب‌المثلها این رقم بیان را بیشتر متأثر از ایرج میرزا هستم مثلاً در شعر عمو زنجیرباف مثلاً شعر اخوان را بنده زیاد خواندم و از ویژگیهای بیانش در بعضی كارهای اولم استفاده كردم، به‌طور خلاصه با اینكه محتواگرا هستم ولی در مطالعاتم آثار شاعران تكنیك‌گرا را خواندم، و در گرایشات محتوایی از مطالعات دیگرم استفاده كردم. البته بعضی شعرها در دهه 70 هم از لحاظ تكنیكی و هم از نظر محتوایی در من مؤثر بود. كار دیگری كه من كردم آن جوانب كار فنی كه چندان به درد محتوا نمی‌خورد دنبالش نرفتم.
بعضی هنرمندیهای بیانی هستند كه اینها خودشان در محتوا اثر می‌گذارند، ازجمله تلمیح و اشاره به داستانها و روایات و آیات قرآن و چیزهایی كه مجموعه پشتوانه فرهنگی ما به‌شمار می‌رود، اینها را وقتی ما در خدمت تكنیك شعر قرار می‌دهیم، لاجرم با محتوا هم‌سو می‌شود. به این خاطر كه وقتی تلمیحی انجام می‌دهد، نسبت به یك واقعه‌ای از تاریخ یا آیات و احادیث به‌نوعی ذخایر محتوایی را هم به خدمت گرفته‌ای مثلاً در قضیه‌ای مانند موعظه:
آسمان برف و میان صاعقه را كرده گسیل
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل
در اینجا خیلی كم از این تناسبهای لفظی استفاده شده، یا در بیت:
جان موجود ستانیده مگر بوی حیا
صور موعود دوانیده مگر اسرائیل
از این رقم تناسبات لفظی زیاد پیدا نمی‌شود ولی در عوض تا بخواهیم تلمیحاتی هست به تاریخ و فرهنگ قدیم و اینها خودش می‌توانسته مؤثر باشد. مثلاً وقتی گفته شده:
حج و گلزار چه خواهد كند آن بی‌سر و پا
كه نبرده است به قربانگه شوق اسماعیل
تیغ كرار چه بندد به كمر آنكه به عمر
نتواند نهد آتش به كف دست عقیل
تكنیك و محتوا در اینجا هم‌سو شده‌اند.


 

 با تشکر


 

سیستان قدیم

 

 قلعه چهل برج واقع درپانزده کیلومتری طرف شرق شهرزرنج

 باعرض سلام !

این بار از نیمروز می گویم ، سرزمین فراموش شده ای که قلب دنیای سیستان دیروز بود ، نیمروزی که در مد تمدن دوره های مختلف بوده است . اگر گذر تان روزی به این دیار افتاده باشد خواهی نخواهی شاید نظرتان به قلعه های بزرگی که امروزه بصورت مطروکه در امده است جلب شده باشد. بله این دیار عیاران سیستان است . دیاری که در ان فرخی سیستانی ، ابوداود سجستانی و .... ده ها دانشمند ، نویسنده و عالم بزرگ می زیسته است . در این دیار زمانی پادشاهان بزرگی چرخه قدرت را به دست داشته اند و حتی اگر به تاریخ مراجعه نمائید می توانید زرنگه یا همین زرنج امروزی را به عنوان پایتخت افغانستان و ایران قدیم ببینیم . نیمروز با تاریخ 5000 ساله خویش در اریانا و خراسان قدیم همچو نگینی درخشیده است ، این سرزمین زمانی گدام اسیا نام داشته است چرا که زمین های کشاورزی ان با اب فراوان که از دل کوه های مرکزی در بستر رود خانه هیرمند و از انجا هم بوسیله کانال های خروشان اب که در ان زمان حیرت هر بیگانه ای که از ان دیار گذر می کرد را بر می انگیخت ابیاری میشدند . سیستم لوله کشی آب  2000 ساله از عجایب سیستان قدیم محسوب می شود ، شاید کمتر کسی باور کند که در ان زمان مردم نیمروز از شبکه اب رسانی زیرزمینی بهره مند بودند این شبکه بوسیله کندن کانان های باریک با خشت های پخته کار گذاری شده و بطورت خط مستقیم از یک خانه به خانه دیگرارتباط داشته است البته این نکته را باید ذکر کرد که این امر شامل حال تمام ساکنان این سرزمین نبوده بلکه آنانی که در قلعه ها و حسار ها زندگی می کردند دارای چنین سیستم قدیمی آب رسانی بودند که شواهد عمده ان را در اطراف شهر غلغله و چهل برج میتوان دید. آنان از این سیستم لوله کشی قدیمی برای صرف آب آشامیدنی و دیگر امورات زندگی استفاده می کردند. قلعه های که از خشت خام ساخته شده و سر به فلک کشیده اند در بعضی حالات در دنیا  بی نظیرند. سکه ها و مجسمه های بدست امده از اطراف این قلعه ها حاکی از تاریخ چند هزار ساله آنان است . موره های بودای قدیمی که از اطراف چهل برج پیدا شده اند نشان دهنده تاریخ ما قبل این قلعه است . مجسمه های برنزی و مسی با سر های پادشاهان اشکانی که از دل خاک های اطراف شهر غلغله به دست آمده اند این امر را هویدا می سازد که اشکانیان در اینجا نیز میزیسته اند و حتمأ شما درباره مجسمه مومیای بدست امده با قدمت 3500 ساله ان از شهر غلغله اطلاع دارید که گفته میشد متعلق به دختر خشایار شاه ، شاه بزرگ هخامنشی بوده است که بصورت ماهرانه ای مومیای گردیده و  در یکی از برج های این شهر بصورت عمودی جای داده شده بود، حال بگذریم که بر سر ان چه آمد و فعلا شاید در کدام گوشه دنیا و در یکی از موزیم ها ی کدام کشور نگهداری می شود ( شرح مفصل این مطلب را بزودی برایتان درج می نمایم ) . جای تأسف و تأثر است که هیچ گاه مکان های باستانی این ولایت مورد کاوش و برسی قرار نگرفته است ، متمئن باشید روزی فرا می رسد که آثار باستانی فراوان نیمروز توجه همگان را به خو د جلب نماید.

نظام الدین شمس